تبلیغات
ِ
ِ
چکنویس


در این محل می توانید داستان های کوتاه خود را، در قسمت نظرات (قلم یادگاری)

 برای ما ارسال کنید، تا پس از ویرایش و تائید، انتشار یابد.

ذکر نام نویسنده اثر الزامیست.



برچسب ها: چرکنویس، قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط اهل قلم

دگردیسی

صبح زود که از خونه می رفتی بیرون یه چیزی ذهنت رو درگیر کرده بود که خودتم نمی دونستی دقیقا چیه ، روز شنبه بود و شروع یه هفته ی کاری دیگه . ساعت نزدیکای 2:30 بود که از شرکت زدی بیرون با یه کیف پر از اسناد و مدارک . داشتی از خیابون روبروی شرکت رد می شدی که یه ماشین با سرعت به سمتت نزدیک شد و صدای گوش خراش خط ترمز ...

چهار سال و چند ماه بود که اونجا کار می کردی و همیشه پیش خودت می گفتی اگه چهل سال دیگه هم کار کنم با این اوضاع اقتصادی و این پایه حقوق ، پس انداز که سهله ، خرج روزانمو نمی تونم در بیارم . به لطف سفارش عموجان و این چند سال سابقه ، کم کم توی کارت خبره شده بودی و پیچ و خم حسابداری دستت اومده بود ، اونم حسابداری شرکتی که سهامداراش رو آقازاده ها تشکیل می دادن . تقریبا یک سالی بود که به فکر من افتاده بودی ، وقتی دیگه تصمیمت درباره من جدی شد که همه ی مدارکم رو از طریق چندتا رابط و یه جاعل حرفه ای گرفتی . شروع کردی به مدرک سازی و جعل سند ، چک های سوری می کشیدی و مازاد پول رو سرشکن می کردی توی یه حساب و بعد همش رو انتقال می دادی به حساب من ! خدایا واقعا من داشتم پولدار می شدم ! .

خودت بهتر از هر کسی می دونستی که اگه گند کارهات در بیاد چه بلاهایی به سرت که نمی یارن ، بی حساب کتاب وبدون یه نقشه ی دقیق نمی تونستی قصر در بری . خوشبختانه همسر و فرزندی هم نداشتی و از طرفی داشتی تمام مال و اموال و دارایی هات رو به نام من می کردی ، کسی نبود که بهت شک کنه . روزای آخر تمام حواست رو روی من متمرکز کرده بودی ، هر روز بیشتر به نقشت فکر می کردی و بیشتر خودتو به من نزدیک می کردی . بارها اون صحنه ی تصادف رو توی ذهنت مرور می کردی و همه ی اتفاقات بعدش ، مرگ سوری و داشتن همه ی اون ثروت ، یه زندگی راحت و بی دغدغه توی یه کشور دیگه .

وقتی ماشین بهت نزدیک شد حساب همه چیز رو کرده بودی جز اشتباه احمقانه ی اون راننده ی ناشی . لحظه ی برخورد هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره ، صدای ترمز و خرد شدن استخونهای پات هنوز که هنوزه توی سرم می پیچه . با سر خوردی زمین و دیگه هیچی از اون صحنه یادم نمی یاد .

درسته که امروز تویی دیگه وجود نداره ، همه حتی خودم تورو فراموش کردیم اما هنوز یه پلاتین از اون صحنه سازی و تصادف ساختگی توی پام یادگاری مونده .

 سید مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، دگردیسی، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 توسط مـــ . شــ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 تیر 1392 توسط اهل قلم

شرایط

مدتها بود که دنبال کار می گشتم ، هیچ آزمون و استخدامی ای نبود که شرکت نکرده باشم.البته جز درس خوندن کارای دیگه ای هم می کردم مثل باشگاه رفتن ، آخه ازوقتی سربازی رو تموم کرده بودم خیلی رو فرم اومده بودم ، حتی الهه دختر همسایمون هم چند بار به آبجیم گفته بود که خوشتیپ شدم . باوجود اینکه هر روز درس می خوندم وسرم تو کتاب و دفتر بود اما همیشه شیک و تمیزو اصلاح کرده بودم .

چند تا آزمون رو تا مصاحبه هم رفته بودم اما هیچ کدوم از اونایی که قرار بود زنگ بزنن وخبر بدن حتی یه تک زنگ هم نزده بودن . تنها پارتیم هم که اوس کریم بود ، کاری از دستش بر نمی اومد ! کلی رو بهش انداخته بودم اما حتی یه بار هم رومو نگرفته بود . خب حتما کاری از دستش بر نمیاد والا تو این سه سال یه کاری برام کرده بود .

همین الهه دانشگاش که تموم شد داییش براش یه کار خوب توی یه شرکت اسم و رسم دار دست و پا کرد ، الان سه ساله تمومه که من سربازی رو تموم کردم ، اونم سه ساله که سابقه کار داره ! .

یه شب دیگه حسابی از دستش کفری شده بودم و حسابی باهاش حرفم شد .

" آخه همه پارتی دارن ماهم پارتی داریم ! یعنی اندازه دایی الهه هم از دستت کار بر نمیاد؟! "

دیگه حتی باهاش حرفم نزدم رومو کردم اونور پتورو کشیدم سرم خوابیدم . همیشه ساعت رو برای شش صبح کوک می کردم ، اما صبح که پاشدم دیدم نزدیکای ظهره ! کلی این دست اون دست کردم تا تونستم پاشم ، هنوز چشمام درست و حسابی جایی رو نمی دید .

حس عجیبی داشتم ، احساس می کردم خیلی سنگین شدم ، احساس می کردم پوست شکمم کش اومده ، صورتم هم بدجور می خارید ، کشون کشون خودم رو تا جلو آیینه رسوندم . یهو جا خوردم ، اونی که تو آیینه می دیدم من نبودم ! یعنی چشمام درست می دید ، نکنه هنوز خواب باشم ، یه آدم خیکی شکم گنده با ریش و سبیل بلند و کلی تغییرات عجیب و غریب توی چهره از توی آیینه با حیرت بهم زل زده بود ! برگشتم چشمم که به ساعته شماته دار دیواری افتاد تازه یادم اومد که امروز نوبت مصاحبه دارم ، وقتی هم نمونده بود .

هرچی چوب لباسی و کمد رو زیرو رو کردم شلوار لی و پیراهنی که همیشه می پوشیدم رو پیدا نکردم ، تازه اگه پیدا هم می کردم دیگه نمی شد پوشیدشون ، حتما برام تنگ شده بودن.

یه شلوار پارچه ای مشکی و یه لباس سفید آستین بلند پیدا کردم و خیلی با عجله وشلخته پوشیدم وآماده رفتن شدم . در حیاط رو که باز کردم الهه رو دیدم که داشت می رفت سمت خونشون .

" سلام برادر خوبید؟ مادر خوبن انشالله ؟ " . ( چرا اینجوری سلام علیک کرد؟!).

رسیدم به ساختمان محل مصاحبه ، دو سه تا از دوستام که اونا هم هر سال آزمون هارو شرکت می کردن دیدم ، رفتم جلو سلام کردم ، کسی تحویل نگرفت ، یعنی جواب سلامم رو هم ندادن . علی زیر لب گفت :

" سلام مارو به پارتیت برسون برادر ، شما که استخدامی چرا زحمت اومدن تا اینجارو به خودت دادی؟! ".

رضا هم با لحنی مسخره گفت : " والا ما دیروز بازار بودیم هرچی گشتیم بند پ گیرمون نیومد ، شما از کجا خریدی برادر ؟ ". (اینا بهترین دوستام بودن! ) .

خیلی دمق شدم و رفتم یه گوشه نشستم ، تو خودم بودم و داشتم با کف دستم ریش بلندم رو صاف می کردم که اسمم رو صدا زدن ، مثل اینکه نوبت من شده بود . رفتم داخل و روی صندلی روبروی سه نفر مصاحبه گیرنده نشستم ، منتظر بودم سوال های سخت و جور واجور نامربوط شون شروع بشه ، آقایی که ریشش از بقیه بلند تر بود ، اومد جلو دست دادو خوش و بشی کرد ، بعدم شماره تماسم رو گرفت و گفت : " برادر فردا از محل کارتون باهاتون تماس می گیرن که بیاین ، فقط دیر نکنین " .

الان چند سالی هست که من سرکار هستم و همه ی اون دوستام بیکار ، ولی هنوز نمی دونم اون شب چه اتفاقی افتاد !

مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، عصریک روز کاری، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 اردیبهشت 1392 توسط مـــ . شــ
ســـــــــــرور

پانزده سال بیشتر نداشتم. امّا سه سال تمام بود که عاشق سُرور بودم. وقتی روبروی پدر ایستادم و گفتم: پنج سال از من بزرگتر است دیوانه وار دوستش دارم چنان سیلی محکمی به صورتم نواخت که بعد از اینهمه سال جای انگشتانش را روی صورتم حس می کنم!.
***
چه کسی حاضر می شد به منِ کم سن و سال، آنهم به مدت سه ماه کار بدهد؟ از آنجائی که خوش شانس بودم، یکی از آشنایان مرا به مسئول استخدام یکی از شرکت های تولید کفش سفارش کرد. حتی قید کرد که قصد دارم تنها برای سه ماه کار کنم.
خدا رحمت کند مادرم را، اگر صبح زود چند بار صدایم نمی کرد نمی توانستم از خواب برخیزم، سرویس ما یک ماشین باری بنز خاور بود. بقدری کارگر سوار
می کردکه اگر کفش کسی از پایش در می آمد، نمی توانست آن را پیدا کند تا اینکه به مقصد برسیم و پیاده شویم.
از همان روز اول مرا به او سپردند و شدم شاگرد یک دختر خانم چرخکار که پنج سال از من بزرگتر بود . چنان برخورد گرمی داشت که از همان برخورد اولیه مهرش بدلم نشست. نمی توانم بگویم سرچشمه این احساس ریشه اش بر چه پایه ای بود ولی بقدری قوی بود که وقتی تابستان بپایان رسید دل کندن از او برایم مشکل شده بود. در نتیجه به کارم ادامه دادم و شبانه ثبت نام کردم!!.
عکس روزهای اول استخدام که به سختی از رختخواب بلند می شدم، حالا اولین کسی بودم که بر می خاستم. گاهی اوقات سرویس به هر علتی نمی آمد کارگران بهانه قرار می دادند و شرکت نمی رفتند. اما من به هر وسیله ای بود خودم را
می رساندم. اگر یک روز او را نمی دیدم آنروز چنان سخت و طولانی می شد که یک عمر به حساب می آمد.
نمی دانم عادت بود! عشق یا هر چه بود باعث شد که نتوانم از آن محیط دل بکنم. انشاهایم را که یک جورهایی بوی عشق می داد برایش می خواندم. بهترین قطعه های ادبی و شعرهای عاشقانه درس فارسی را می نوشتم و به بهانه مرور درسها با او به نجوا می نشستم و او چه صبورانه همه را تحمل می کرد. اینکارها برای من معنی دار بود اما از دل او که خبر نداشتم و نمی دانستم از این کار من چه برداشتی
می کند. رفتارم چنان توأم با ادب و نزاکت بود که نه تنها او بلکه هیچ یک از همکاران که اکثر هم خانم بودند، تصور هم نمی کردند که رابطه فکری من نسبت به او، با افکار معمولی فرق داشته باشد.
به همین منوال سه سال گذشت. وقتی در کلاس سوم دبیرستان قبول شدم یک کیف تحصیلی شیک برایم کادو خرید که یک شیشه ادکلن خوشبو هم داخلش گذاشته بود.
***
مانند دو دوست صمیمی هرچه داشتیم باهم قسمت می کردیم . معمولا" او بیشتر وقتها با خود خوراکی می آورد. یک روز سیبی را از کشو میز بیرون آورد یک نیمه آن را به طرف من دراز کرد. نگاهی به صورتش انداختم با سر اشاره کرد که بگیر.
خوردن هر چیزی در موقع کار خلاف مقررات بود حتی صحبت کردن، اما با احتیاط حرفهایمان را میزدیم!
آیا او از راز دل من آگاه بود ؟ امکان ندارد که بو نبرده باشد شاید به روی خودش نمی آورد. شاید هم به حساب بی تجربگی و کم سن و سالی من می گذاشت پنج سال اختلاف سن، حتماً باید تجربه زیادی کسب کرده باشد. این را خوب می دانستم که خانمها در این گونه موارد خیلی حساستر از آقایان هستند و خیلی زود متوجه رفتار آقایان می شوند در حالیکه ما کمتر به این مسائل اهمیت می دهیم.
. در حالیکه نیمه سیب را در دست من می گذاشت به آرامی دستش را گرفتم و دست دیگرم را پشت دستش گذاشتم!
. اولین باری بود که به این صورت دستش را در دستم می گرفتم! قلبم به شدت
می طپید نکند ناراحت بشود و خیال کند که دارم سوء استفاده . می کنم. به چشمهایش نگاه کردم، شاید انتظار داشت دستش را رها کنم، دستش را عقب نکشید اما صورتش کم کم گلگون می شد. در این حالت از همیشه زیباتر شده بود. با شرم خاصی گفت: « چه می کنی؟!» فکر کردم نباید فرصت را از دست بدهم با دست پاچگی گفتم: دوستت دارم!. همانطور که نگاهم می کرد با دست دیگر چند بار به آرامی روی دستم زد که بیشتر حالت نوازش داشت. با لبخندی که چاشنی کلامش می کرد گفت: «فکر نمی کنی برای عاشق شدن هنوز زود باشد؟!»
***
دو نیمه سیب، گاز نزده باقی ماند. آنروز حرفی بین ما رد و بدل نشد! بعد از اینهمه دوستی گویی ما با هم بیگانه شده بودیم. فکر و خیال لحظه ای آرامم نمی گذاشت. منکه از بودن در کنار او غرق شادی بودم چرا چنین کردم؟ فرشته رویاهایم را پرانده بودم.
آیا باید به او بگویم تا مرا ببخشد و آنچه را که ابراز کرده ام فراموش کند؟ به او بگویم که من دارم دق می کنم با من حرف بزن. جرئت گفتن هیچکدام از این حرفها را نداشتم. او در افکار دور و درازی غرق شده بود. گاهی در حین دوخت، ناخودآگاه مکث می کرد و انگار که یادش می رفت دارد کار می کند. نمی دانم در آن لحظه به چه چیزی فکر می کرد که کار را فراموش می کرد. تنها کاری که می توانستم انجام بدهم، گاهی دزدانه نگاهش می کردم. می ترسیدم کاری انجام بدهم یا چیزی بگویم که وضع خراب تر بشود. نمی دانم برایتان اتفاق افتاده؟ پرنده ای زیبا و خوش آواز در قفس داشته باشید، در اثر سهل انگاری شما از قفس بپرد و روی شاخه ای بنشیند آنگاه شما بمانید و یک دنیا حسرت!!.
منهم همین حال را داشتم، حاضر بودم غبار راهش باشم اما با او باشم. آنقدر برایم عزیر بود که فکر از دست دادنش بیچاره ام می کرد. تا آن لحظه حتی یک کلمه حرف نزد. هنوز ساعت کار تمام نشده بود یکباره از جا بلند شد دستگاه را خاموش کرد و شروع کرد به جمع و جور کردن وسایلش. رو به من کرد و گفت: « چی شده کشتی هایت غرق شده اند؟!» غافلگیر شده بودم، نگاهمان در هم گره خورد، قطره اشکی را که از چشمانم سرازیر شده بود دید. دستش را جلو آورد و گفت: « ای وای فدات بشم! فکر نمی کردم تا این حد منو دوست داشته باشی!». .اشک مرا با دستش پاک کرد و رفت.
هوای دم کرده عصر تابستان کلافه ام کرده بود. چند بار تا سر کوچه شان رفتم اما مانند کلاف سر در گم دوباره برگشتم. ساعتها بدون هدف در خیابانها می گشتم. خسته و فرسوده شده بودم. به خانه بازگشتم، اشتهایی به غذا نداشتم ولی یک پارچ آب را سر کشیدم. دیوارهای خانه به زندانی تبدیل شده تحمل ناپذیر شده بودند. پتو و ملافه ای برداشته به پشت بام رفتم تا سقفی نباشد که سینه مرا فشار دهد. بدنبال دو ستاره نزدیک به هم می گشتم یکی مال او باشد و یکی مال من!!.
***
هیچ کس خبر از او نداشت، حتی از کارگزینی مرخصی نگرفته بود، با اینکه هر روز به اندازه عمری طولانی به نظرم می آمد اما در غیاب او کارهای او را انجام می دادم مبادا کس دیگری را به جای او بفرستند و یا مرا به جای دیگری منتقل کنند بعد از سه روز آمد، رنگ پریده و ضعیف شده بود. سلام داد و سرجایش نشست. نگاه عمیقی به من کرد. او هم متوجه حال وروز من شده بود سری تکان داد آهی کشید و دستش را روی پیشانی گذاشت. انگار می خواست چیزی بگوید، اما دو دل بود، و من این را خوب متوجه شده بودم به هر حال من سه سال بود که با او زندگی می کردم، بله تعجب نکنید با او بودن برای من زندگی شده بود و حالا داشتم از سکوت او
می مردم. سرم را نزدیکتر بردم و به آرامی این دو بیت را خواندم:
غلط است آنکه گوید دل بــه دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
بغضش ترکید! چنان زار ، زار می گریست که همه دست از کار کشیده به ما نگاه
می کردند. او شیون می کرد اما من به آرامی اشک می ریختم. همه فکر می کردند من برای او اشک میریزم ، آنها نمی دانستند درد روزگار من هستم نه او. چند تن از خانم های همکار او را از سالن خارج کردند و بقیه هم علت ناراحتی و گریه او را از من می پرسیدند و من فقط سکوت کردم و اشک ریختم. آنروز هم او دیگر سرکار برنگشت. اما پچ- پچ کارگران و نیم نگاهشان به من نوید این را می داد که آنها متوجه ماجرا شده اند و خنده های معنی داری می کردند که ناراحتم می کرد. عصر تعطیل شدیم در رخت کن بودم که یکی از کارمندان کارگزینی نامه دربسته ای را به من داد. نامه خود را با شعری شروع کرده بود:
(( امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می بارد
پنجه هایم جرقه می کارد
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد زمن نشانه من
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ودر ادامه نوشته بود:
طی این مدت ، لحظه های سختی را سپری کرده ام، می دانم که دوستم داری به پایت می نشینم باید متوجه باشی که چه شرایط دشواری در پیش است مبادا با آبروی من بازی کنی. ))
دوستت دارم - سُرور
***
احساس غرور می کردم. زیباترین دختر شرکت دوستم داشت، فراموش کرده بودم که پانزده سال دارم. احساس بزرگی می کردم، مادرم سنگ صبورم بود یکراست رفتم پیشش و همه ماجرا را بی کم و کاست برایش تعریف کردم. چنان عاشقانه و با سوز و گداز تعریف کردم که باورش نمی شد پسرش طی چند روز تا این حد تغییر کرده باشد. ناباورانه نگاهم می کرد. آرام و ساکت همه حرفهایم را گوش کرد، او را خوب می شناختم یقین داشتم که عشق و دلدادگی بی ریای مرا در دل تحسین می کند. شاید یاد جوانیهای خودش افتاده بود که هفده سال از پدرم کوچکتر بود اما به زور به او داده بودندش . نمی دانم به حال من گریه می کرد یا به حال خودش که عمر و جوانیش سوخته بود و صدایش در نیامده بود. سرم را به روی سینه اش گذاشت و های های گریه کرد. همه ماجرا را با آب و تاب برای پدرم تعریف کرد. و او از من سوال کرد که: «این دختر چند سال دارد؟ » بدون اینکه متوجه سوال معنی دار او بشوم گفتم بیست سال. چنان سیلی محکمی ...
***
در زیر زمین خانه زندانی شدم! صدای گریه و التماسهای مادرم را می شنیدم که سعی دارد او را راضی کند و کاری از دست من بر نمی آمد جز گریه. دیگر لب به غذا نمی زدم و توان سرپا ایستادن را هم نداشتم. بعد از یک هفته پدر راضی شد، اما شرط گذاشت که عواقب این وصلت اصلاً به او مربوط نمی شود.
وقتی در آینه خودم را نگاه کردم سی ساله نشان می داد. پیرو لاغر شده بودم و چند تار موی سفید میان موهایم برق می زد.
چند روز طول کشید تا حالم بهتر شد. به شرکت رفتم راهم ندادند. با کارگزینی تماس گرفتند، دو نامه برایم آوردند . یکی نامه اخراجی من بود! دیگری درش بسته بود و خط او را شناختم نوشته بود:
« نمی دانم این نامه به دستت می رسد یانه، اما می گویم تو آنقدر ناجوانمرد بودی که آبروی مرا ببری و بگذاری بروی! کاش می آمدی و می گفتی که چرا با احساسات من بازی کردی؟ من به عشق تو اعتماد کردم و ماجرا را به همکاران گفتم. گفتم که چند سال است همدیگر را دوست داریم اما هیچ کدام جرئت ابراز آن را نداشتیم. همۀ آنها غبطه می خوردند بر عشق ما . حالا دیگر تحمل نگاههای شیطنت بار و تمسخر آمیز آنها را ندارم . گرچه نمی توانم ببخشمت امّا ...»
نامه اش را با این شعر به پایان برده بود:
تو برو غمت نباشد
غم تو شکسته مارا
تو اگر بهار مارا
به خزان کشانده باشی
همه شب دعای ما این:
که خزان به تو مبادا.
« سُــــــــــــــــــــرور»
***
سرگشته و پریشان، به هر جا که امکان داشت سر زدم. خانه را دو روز قبل تخلیه و به جای نامعلومی کوچ کرده بودند. هیچ کس خبر از او نداشت.
سالها می گذرد . . .
در هر کوی و برزنی که، نام سُرور می شنوم به طرفش می روم، در چهره اش دقیق می شوم شاید سُرور من باشد!!؟.


عابد ( ساوجی)



برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، ســـــــــــرور، عابد ( ساوجی)،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 فروردین 1392 توسط مـــ . شــ


یه صف طولانی ده دوازده نفره که تنگ هم ایستاده بودن ، به سرعت از ماشین پیاده شدم و بی توجه به ماشین هایی که با سرعت در رفت آمد بودن عرض خیابون رو طی کردم و نفس زنان توی صف وایستادم ، گوشه ی پلکم مدام می پرید . با پشت دست عرق های پیشونیم رو که تا روی پلکام سُر خورده بود رو پاک کردم . برام جالب بود هیچ کس پول نمی گرفت همه در حال انتقال بودن . اینجا هرکی کار می کنه می فرسته برا خانوادش یا قرضاشو می ده یا اصلا چه میدونم هزارتا زخم و بدبختی دیگه . با راننده سرویس حرفم شد ، مرتیکه مفنگی وقت عملش گذشته ، شروع کرده به نق و نوق که چرا نمیای بریم؟؟ ، آخه الدنگ خونه خاله نیستم که ! کاره ! طول می کشه ! . " واسا اومدم بابا " .

توی راه هم با خانمم سرپرداخت شهریه بحثم شد.

" همینجا روبرو همین بانک پیاده می شم " . ( تنها عابر بانک موجود توی این خراب شده ) .

در سمند رو که بستم مثل موشک رفت ! . " مرتیکه مفنگی ... " .

" آقا نمیرین جلوتر" . یکی با دست زد روی شونم . منم که سرم توی گوشی بود متوجه حرفش نشدم  ، دوباره تکرار کرد . " برید جلوتر ، بین صف فاصله افتاده " .

دیلینگ " چراجواب نمیدی؟! " . دیلینگ " ببین امروز آخرین مهلت پرداخته ها نمی تونم انتخاب واحد کنما "

دیگه صدای گوشی بدجور رو مخم بود .

" صفه هم که جلو نمیره لامصب ! " .

ووو ... ووو ... " چی شد؟ چرا جواب نمیدی ؟! " .

 دیگه حتی گوشی رو از جیبم بیرون هم نمی یارم . ساعت مچیم 1:30 رو نشون می داد . اگه امروز بدهیمو نریزم  به حساب ؟! قست عقب مونده ی خونه !

خدایا دونفر دیگه بیشتر نمونده . آقای جلویی که از سروروش معلوم بود کارگره با موهای جوگندمی که روبه سفیدی گذاشته بود  ، برگشته بود و می گفت :

" خداخیرت بده جوون ، من چشمام سونداره ، می تونی برام پول انتقال بدی؟ " .

منم که داشتم توی کیف پولمو می گشتم اصلا حواسم به حرفش نبود . زد روی شونم و دوباره حرفشو تکرار کرد .

منم همینجور که دنبال کارت عابر بانکم می گشتم ، نمیدونم چیو با حرکت سرم تائید کردم ! بلاخره کارتو پیدا کردم . همه اینجا سیگارمی کشن ، از دنیا که می کشن  ، سیگارم روش ...

دست کردم توی جیبم ، پاکت وینستون رو درآوردم ، خالی بود ! انگاری با کیف پولم مسابقه گذاشته بود . پول یه نخ سیگارم توی کیف پولم نبود !

کارتو با عجله به خورد خودپرداز دادم ، دیدم رو صفحه مانیتورش نوشته : با عرض پوزش دستگاه ...

لعنتی بانک تا کمپ دوساعت پیاده رویه ...




سید مهدی شاهروبندی






برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، عصریک روز کاری، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مـــ . شــ
ــ شما همه چیز را به شوخی گرفته اید! حتی اصولی ترین چیزها را که به زندگی یک انسان مربوط می شود.
ــ استاد این مسایل زنانه در تخصص ما نیست. آخر آموزش زنان و زایمان به چه درد ما می خورد؟ چرا باید این همه وقت صرف یاد گرفتن چیزهایی بکنیم که در تمام عمر به کارمان نمی آید؟. بخصوص با فضای به وجود آمده در جامعه که فاصله جنس مذکر ومؤنث یک اصل به حساب می آید.
ــ اشتباه می کنید. اولا" دانستن در باره هر چیزی باعث دانایی می شود. درثانی تجربه ثابت کرده شغلی که شما انتخاب کرده اید بسیار حساس است و ممکن است در شرایطی خاص قرار بگیرید که تصمیم درست یا غلط شما جان عده ای را به خطر بیندازد مثل اتفاقی که برای همکارتان افتاده بود.
ــ کدام اتفاق استاد ؟ میشه در این مورد کمی بیشتر توضیح بدید؟
ــ بله توضیح می دم، در روستایی یکی از کشاورزان در حین خورد کردن علوفه ، دو تا از انگشتهای دست چپ خودش را قطع میکند. روستایی انگشتهای بریده شده را بر می دارد و با عجله به بهداری می برد. پزشکیار تجربه کافی نداشته می گوید اینها را برای چه آورده ای؟ روستایی شرح می دهد: جوان که بودم در روستا سپاه بهداشت تعریف می کرد اگر انگشتان دست حتی قسمتی از دست قطع بشود، اگر زود تر به مراکز درمانی مجهز برسانید امکان پیوند زدن عضو وجود دارد.
مسئول بهداری عوض این که آنها را داخل الکل بگذارد و همراه بیمار به بیمارستان اعزام کند به حرفهای پیر مرد می خندد و آنها را داخل سطل زباله می اندازد. پیر مرد در بیمارستان برای جراح تعریف می کند. جراح هم گفته سپاه بهداشت را تایید می کند واز پیر مرد می خواهد به مراجع قضایی شکایت کند.
پس از کلی کش وقوس مسئول بهداری محکوم به تحمل مجازات می شود اما خوشبختانه پیر مرد روستایی در نهتایت
رضایت می دهد وماجرا خاتمه یافته تلقی می شود اما برخورد اجتماعی با قضیه نا خوشایند بود .
از قضا استاد ما خانم بود و از اینرو خیلی راحت در باره زنان وزایمان صحبت می کرد و بیشتر باعث تعجب مان می شد!. مثالهای فراوانی می زد وبعضا" خیلی شیرین و در عین حال عبرت آموزبودند اما برای ما شده بود تکرار مکررات و میخی که در آهن فرو نمی رود.
ــ استاد ما پزشک که نیستیم بنابر این حق دخالت در امورات پزشکی را هم نداریم.
ــ ببینید ،درست است که به عنوان پرستار استخدام شده اید اما، با پرستارانی که در بیمارستان کار می کنند و روپوش سفید اتو کرده می پوشند فرق دارید. شما نظامی هستید. تقسیم که بشوید هر کدام به یک نقطه دور افتاده ای منتقل می شوید . امکان دارد هنوز رد هیچ ماشینی به آنجا نرسیده باشد!. روستاهایی که مردمانش شما را ناجی خود می دانند! نه درمانگاهی هست ونه بیمارستانی ، ای بسا...
نق و نوق ما در می آمد و اهمیت نمی دادیم، اما استاد بازهم پافشاری می کرد. در پایان جلسه بقدری چانه زده حرص خورده بود که رنگش به قرمزی می زد! در حالیکه خانم ضعیف وکم خونی بود . تکیه کلامش هم این بود که:
ــ من مرده، شما زنده، روزی به حرفهای من می رسید که دور از جان مثل... در گل گیر کرده اید یاد حرفهای من می افتید اما دیگر کمکی به شما نمی کند.
همیشه به کلمه (مثلِ) که می رسید مکثی می کرد که همه می دانستیم مقصودش چیست .حتی اواخر چند نفری از ته کلاس موقع مکث او می گفتند مثل خرتوی گل گیر می کنیم. و این حرف باعث خنده دسته جمعی ما می شد.
وقتی شوخی های ما را می دید با افسوس نگاهمان می کرد و می گفت:
ــ باشه ، از من گفتن بود . می رسد روزی چنان در شرایط سختی گیر بکنید مجبور بشوید تصمیم های بزرگ بگیرید. اگر نتوانید، هم بیمار را از بین می برید ،هم آبرویتان را...
غرب کشور، در میان جنگل انبوهی در روستایی دور افتاده ساعت پنج عصر جلوی بهداری نشسته غروب خورشید را تماشا می کردم . در این ساعت چون تأمین جاده را جمع کرده بودند هیچ ترددی صورت نمی گرفت. همین خلوتی جاده و غروب خورشید اثری عمیق روی من گذاشته بود که یاد خانواده افتاده بودم. یکی از روستاییان را دیدم که از در دژبانی عبور کرده به طرفم می آید. دژبان غافلگیر شده بود تفنگش را به طرف او گرفت و با صدای رعب آوری ایست داد.
این گونه ایست دادن در مناطق نظامی مرسوم است . بلند وتحکم آمیز بودن ایست به این علت است که شخص خاطی بشنود و جا بخورد. متعاقب دو یا نهایت سه ایست پشت سرهم اگر شخص عکس العمل نشان ندهد و عبور کند نگهبان مجاز است به طرف او شلیک کند . در این صورت شخص مذکور نمی تواند انکار کند که صدای ایست را نشنیده است.
مرد روستایی روستایی که انتظار چنین برخوردی را نداشت خشک اش زد . با کلماتی که نمی توانست درست ادا کند رو به سرباز دژبان گفت:
ــ جناب سروان! جناب سروان ! دستم به دامنت، با دکتر کار دارم! زنم دارد می میرد...!.
ــ سرجایت بایست تکان نخور...
ــ جناب سروان به خدا قسم زنم حالش خوب نیسست، اجازه بده دکتر رو ببینم باید التماسش کنم که...
ــ مگه نمی دونی باید با دژبانی هماهنگ کنی تا بری داخل پایگاه، همین جوری سرتو انداختی پایین که با دکتر کار داری؟
ــ حواسم سر به خودم نیست ! می دونم اما گیج هستم نمی دونم چی کار می کنم.

در آنجا ما را دکتر صدا می کردند. همان طور که سرباز را جناب سروان صدا می کردند. هرچه اصرار می کردیم ما پزشکیار هستیم نه پزشک بازهم همان کلمه دکتر را به کار می بردند . دیگر به این کلمه عادت کرده بودیم . این بود که وقتی متوجه حرفهایش شدم به طرف آنها رفتم .دژبان که دید به سمت آنها می روم صدایش را پایین تر آورد خواست توضیح بدهد که اشاره کردم خودم متوجه شد ه ام. صدای ایست او چنان قوی ورسا بود که چند نفر به گمان اینکه اتفاقی افتاده سرشان را از پنجره ودرها بیرون آورده بودند و پی گیر ماجرا بودند. من که بیرون نشسته بودم وشاهد ماجرا بودم نیازی به توضیح دژبان نبود.
کاک قادر چی شده؟ چرا اینقدر نگرانی؟ فکر نکردی غروب بدون اجازه وارد پایگاه شدن خطر ناکه؟ امکان داره به طرف ات شلیک کنند؟.
ــ آقای دکتر! دستم به دامنت. زنم داره می میره! موقع زایمانشه، سه ساعته که دست بچه بیرون آمده اما به دنیا نمیاد. تورا خدا کمکم کنید اگه بلایی سرزنم بیاد بیچاره می...
ــ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ مگر روستا ماما نداره؟ چرا نرفتی سراغ اون ؟ منکه ماما نیستم. کاری از دستم بر نمیاد. نمی تونم کمکش بکنم؟
ــ نه آقای دکتر! تو را خدا کمکم کن، زنم از دستم میره...
ــ بازهم که داری همینو تکرار می کنی. تو باید از مامای روستا کمک بخوای نه ازمن.
ــ آقای دکتر ! ماما نمی تونه کاری بکنه. از ظهر بالای سر زنم هست اما کاری نمی تونه بکنه، آخه بچه با دست به دنیا آمده! یک دستش به دنیا آمده بدنش گیر کرده...
بیماران روستا را طبق توافق ویزیت می کردیم. در آن ساعت ازغروب مجاز نبودیم وارد روستا بشویم اما شرایط اضطراری بود و از نظر وجدان هم درست نبود جواب رد بدهم. وقتی به صورت کامل در جریان امر قرار گرفتم با فرمانده گردان تماس وشرایط را آن طوری که از کاک قادر شنیده بودم شرح دادم. می دانستم در این هنگام مجاز نیستیم آمبولانس را به شهر اعزام کنم . سر تاسر جاده چیزی حدود بیست وپنج کیلو متر را باید تامین می چیدند که این خود مستلزم دوساعت وقت بود . این کار در صورتی ممکن می شد که فرماندهان رده بالا دستور می دادند تامین بر قرار شود. در غیر این صورت هرکس راهی شهر می شد باید جانش را می گذاشت کف دستش!.
روزها برای حفظ امنیت نیروها، در فاصله های کم سربازان مسلح کشیک می دادند تا از طرف مخالفین داخلی، به اتو مبیلهای نظامی یاغیر نظامی حمله ای صورت نگیرد.
این بود که فرمانده گردان مسئولیت را به گردن نگرفت. فقط این را گفت هرکاری از دست خودت بر می آید بکن. اما مواظب باش برای خودت درد سر درست نکنی ما را درگیر دادگاه های نظامی نکنی.
متوجه نشدم کی خورشید رفت. هوا تاریک شده بود . پس از هماهنگی با دژبان ونگهبانان ، کیف کمکهای اولیه را برداشته عازم روستا شدم. راه زیادی نبود، حدود دویست متر فاصله تا روستا بود اما دور پایگاه سیم خاردار کشیده بودند مجبور بودیم پایگاه را دور بزنیم. به همین خاطر باید با همۀ نگهبانان حتی نگهبانان پایگاه های اطراف هم ، هماهنگی صورت میگرفت مبادا اشتباها" به طرفمان شلیک کنند.
خانه های روستا حیاط نداشتند. معمولا" از نظر شکل ساختمانی به اصطلاح شهر نشین ها، آپارتمان نشین به حساب می آمدند . همه خانه ها یک سقف داشتند که قسمتی رابه حیوانات اهلی اختصاص داده و قسمت دیگری که بخش مسکونی را تشکیل می داد، خود ساکن شده بودند.
ساختمان کاک قادر هم از این قاعده مستثنی نبود. اطاق بزرگی که تمام زنان روستا در آن جمع شده بودند!. مامای روستا وقتی مرا دید از هوش رفت!. حدود چهار ساعت سعی خود را کرده بود . پیر زنی که توانایی این همه فشار را نداشت اما چاره دیگری هم نداشته، این بود که آخرین توانش را از دست داد وکف زمین ولو شد.
گفتم فعلا" کمی آب قند به او بدهند.
وجود حشرات فراوان از زنبور وپشه ومگس گرفته تا...یک مسئله عادی به نظر می رسید. ساعتها درو پنجره باز بوده کسی هم به وجود آنها اهمیت نداده بود.
خانم زائو حدود سی و پنج تا چهل سال سن داشت که در اثر تقلا ی زیاد و به دنیا نیامدن نوزاد، رمقی برایش نمانده بیحال دراز کشیده بود. دو متکای بزرگ زیر شانه و سرش گذاشته بودند. از دیدن صحنه ناهنجار به خود لزریدم!. دست چپ نوزاد از بدن خانم خارج شده به شدت سیاه شده و ورم کرده بود. اما بقیه بدن از شانه به بالا گیر کرده خارج نمی شد.
لازم بود فکر کنم وعاقلانه تصمیم بگیرم. در اولین اقدام کلیه خانم ها را از اطاق بیرون کردیم . کلی وقت صرف بیرون کردن آنها شد. هرکس به بهانه ای قصد داشت در اطاق بماند. دوتن از خانم های جوان و قوی هیکل را انتخاب کردم تا دم دست و کمک کنند. در اطاق را بستیم وبا دستمالی حشرات را بیرون راندیم و بعد پنجره را بستیم.
روبه کاک قادر گفتم:
ــ ببین کاک قادر، وضع خیلی خراب است...
ــ می دانم آقای دکتر، اجازه بده دستاتونو ...
ــ کاک قادر این کار لازم نیست، من دکتر نیستم. اگر قبلا" جدی نمی گرفتم الان دیگه خیلی جدی دارم بهت میگم من فقط یک پزشکیارم . اجازه هم ندارم به خانم شما در این مورد کمک بکنم، چون از اختیارات من خارج است اما...
ــ پس چی آقای دکتر؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ شما کمک نکنید به کی باید پناه ببرم؟ ها، بگید دیگه شما به جای من ، چیکار میتونم بکنم؟
کاک قادر دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. شروع کرد به گریه. دوخانم همراه رویشان را برگرداندند معلوم بود آنها هم اشکشان در آمده است. شاید فکر می کردند اگر این اتفاق برای خود شان رخ می داد چه می کردند؟
زائو که از درد به خود می پیچید نای ناله و فریاد را نداشت ، کاری که معمولا خانمها موقع زایمان انجام می دهند. عرق از سرو صورتش روان بود ورنگش به سفیدی می زد اصطلاحا" مثل گچ سفید شده بود. نا امیدانه نگاهم می کرد. دلم سوخت! می دانستم اگرتمام امکانات هم موجود باشد حمل کردن او با آن وضع جانش را به خطر خواهد انداخت. اگر می ماند هم وضع چندان فرقی نمی کرد مگر معجزه ای غیر عادی رخ می داد یا ...
نمی دانم چه بگویم . فقط در دل توکل به خدا کردم ونیت کردم هر کاری از دستم بر بیاید برای نجات او انجام خواهم داد ولی به گونه ای نشود که خودم را درگیر ماجرای سنگینی بکنم. این بود که رو به همسرش کردم وگفتم،
ــ کاک قادر ببین، من تمام سعی ام را می کنم ، اما خب اتفاق است اگر خدای نا خواسته اتفاق ناجوری برای خانم ات افتاد یقه مرا نمی گیری که تواز بین بردیش؟ ها ، یقه ام را نمی گیری؟
ــ نه به خدا آقای دکتر، شما که نمی خوای اونو بکشی. می خوای نجاتش بدی خُب ،مگه نه؟ اصلا" بچه فدای سرش! به خودش چیزی نشه.
ــ خب من هم در مورد خودش می گم . به بچه که هیچ امیدی نداشته باشید. با این شرایط قول میدید برام درد سر درست نکنید؟
روبه دوخانم کردم طوری که شاهد باشند گفتم می بینید خانم ها، وضع بسیار بغرنج است. جاده ها بسته شده و نگهبان در جاده ها نیست. این خانم هم شرایط اش طوری نیست که با این وضع بشود پشت تراکتور و وانت حمل اش کرد. تازه این در صورتی است که در جاده کمین نخورند و سالم به بیمارستان برسند.
خانم ها هم حرف مرا تایید کردند. با این توضیحات بود که با اطمینان بیشتری شروع کردم. پس از وصل یک لیترسرُم، خانم را روی دو متکای بزرگ وگرد که در روستا از این گونه متکاها فراوان است نشاندیم و یکی از خانم ها با کمک کاک قادر،زائو را متمایل به بالا نگه داشتند.
اول تصمیم گرفتم دست کودک را که بیرون بود از انتهای شانه قطع کنم!. اما فکر کردم فردا شایع می شود که دست نوزاد را قطع کرد واو را کشت!. با زحمت فراوان دست نوزاد را به داخل بدن برگرداندم . این در حالی بود که شکستن استخوانهای گردن وشانه اش را زیر دستانم حس می کردم. سر نوزاد را چرخانده بیرون کشیدم...!.
کودک مرده بود و جفت ومایعات جمع شده همه یکباره گویی سدی شکسته باشد داخل تشت بزرگی که گذاشته بودند روان شد.
زائو سر خود را بالا آورد. این کار با ضعف شدیدی که داشت برایش دشوار بود اما سعی خود را کرد. چند لحظه مات و مبهوت به محتویات داخل تشت نگاه کرد. نوزاد در میان آن مچاله شده بود.مادر ناله ای کردو سرش به پشت خم شد...
کار تمام شده بود اما حالت تهوع وسرگیجه امانم را بریده بود . جلوی پنجره ایستادم ویک لنگه آنرا کمی باز کرده شروع کردم به نفس عمیق کسیدن...


عابد ( ساوجی)





برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، سدی شکست، عابد ( ساوجی)،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مـــ . شــ

میان انبوه جمعیت ِ تظاهر کننده ، ژاندارم ها تعقیبش کردند . فرار کرد واز شلوغی دور شد . رَدّش را دنبال کردند و رهایش نکردند . از خیابان اصلی به فرعی ، بعد به حاشیه ی شهر کشاندشان. دو تیر هوایی شلیک کردند. با سومین تیر ، قوزک پایش را نشانه گرفتند ؛ اما تیر سینه ی زن کولی ِ چادرنشین را هدف قرار داد.


 آذر ماه 91-برازجان

فریده فهیمی



برچسب ها: برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، نویسندگان اهل قلم، تیر سوم، فریده فهیمی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 دی 1391 توسط مـــ . شــ
جلال آل احمد

جلال آل احمد در 1302 هجری شمسی در خانواده ای روحانی متولد شد . تحصیلات متوسطه را در دارالفنون به پایان رساند و در سال 1326 پس از اتمام تحصیل در دانشسرای عالی ، معلم شد. جلال، پس از جنگ دوم بین الملل ، به سمت جریان های سیاسی و غیر مذهبی کشیده شد اما پس از پشت سر نهادن تجربه ها و اندوخته ها و سفرها و سعی در پالایش فطرت خود مجدداً به مذهب بازگشت و پربارترین اندوخته ها را از تجربه ها ، مطالعات و مشاهدات به رشته تحریر درآورد و با آفریدن قریب چهل و پنج اثر ادبی ، اجتماعی ، سیاسی و ترجمه کوشید تا با مردم باشد، از آن ها بگوید و برای آنها بنویسد. وی در سال 1348 درگذشت.
آثار آل احمد را به چهار دسته ی کلی می توان تقسیم کرد :
1. مقالات : که هر کدام کتابی مستقل شده اند مانند غرب زدگی، هفت مقاله ،کارنامه سه ساله ، ارزیابی شتاب زده ، در خدمت و خیانت روشنفکران و ..... .
2. ترجمه ها : آل احمد در ترجمه ، کتاب هایی را برگزیده است که به نظر وی هر شخص علاقه مند به حقیقت باید از آن ها اطلاع داشته باشد. برخی ترجمه های او عبارت اند از قمار باز از داستایوسکی ،سوء تفاهم از آلبر کامو ، بازگشت از شوروی از آندره ژید و کرگدن از اوژن یونسکو .
3. سفر نامه ها : برخی از سفر نامه های او عبارت اند از خسی در میقات ، اورازان ، تات نشین های بلوک زهرا و جزیره ی خارک ،دُرّ یتیم خلیج .
4. داستان ها : مدیر مدرسه ، دید و بازدید ،سه تار ، از رنجی که میبریم ، زن زیادی ، سرگذست کندوها و نون و القلم از داستان های مشهور جلال آل احمد هستند .در تمام این داستان ها ، فضای سیاسی و اجتماعی ایران ، محرومیت و محدودیت اندیشه وران به خوبی و روشنی ترسیم شده است . مدیر مدرسه از بهترین و برجسته ترین داستان های جلال است که نثر مقطّع ، ساده ،سازنده ، بی پروا و قاطعِ اورا نشان می دهد .

سیده لاله شاهروبندی





برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، آموزشی، سیده لاله شاهروبندی، شخصیت شناسی، جلال آل احمد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 دی 1391 توسط مـــ . شــ
(تعداد کل صفحات:8)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]