تبلیغات
ِ - ستاره های شیشه ای
ِ

از میان فاصله بین پرده’ مخملی اتاق خوابم نور خورشید درون تختم خطی از روشنی انداخته و حرکتی به چشمهایم داد ، پلکم را باز کردم ناخودآگاه نگاهم به روی دراور کنار تخت افتاد ، امروزم حلقه ات آنجاست ، نگاهم به قاب خالی عکسمان می افتد و به یاد می آورم که ۳۸ روز است ، هر صبح با این صحنه تکراری بیدار میشوم ، چه خیال باطل که هرشب به این امید چشم بر روی هم میگذارم که شاید این اتفاقات چند روز اخیر فقط خیالی و کابوسی باشد . صدای تیک ، تیک ساعت بالای سرم را میشنوم ، نگاهش که میکنم ساعت ۸:۴۰ را نشان میدهد . این سرمای موذیانه زمستان ست که مرا زیر پتو به جایم چسبانده ، گرمایی برای بلند شدن در تنم نمیپیچد . دستم را دراز میکنم و از روی پاتختی پاکت سیگار را بر میدارم به همراه فندک ، روشنش میکنم و پکی میزنم به آن ، چشم هایم بسته است از زیر تخت زیر سیگاریم را بیرون میکشم . هنوز پر است ، چند روزیست که خالی نشده ، روی شکمم میگذارم و دست دیگرم را روی چشمهایم سایه بانی میکنم تا نور تابیده شدهء درون اتاق در میان چشمم ندود . تا ساعت ۱۰ هنوز فرصت باقیست ، امروز ۱۰:۳۰ کلاس دارم ، یک ربعی هم دیرتر بروم اتفاق خاصی نمی افتد ، اینهمه نظم در زندگیم ردیف کرده بودم ، آخر چه شد ؟
صدای زنگ تلفن همراهم در گوشم مارش بیدار باش دارد ، اما خود را به نشنیدن میزنم ، حس بلند شدن از جایم را ندارم . از عصر دیروز که برگشتم خانه از جیب اورکتم بیرون نیاوردمش . سیاهی زیر دستم ذهنم را هم تاریک میکند ، دستم را از روی چشمانم برمیدارم چشم به سقف میدوزم ، لوستر سفیدی که با ستاره های شیشه ای بالای سرم برق میزند ، خاطرات آن روز خیابان منوچهری را برایم زنده میکند . چقدر پیاده کشاندیم و قدم به قدم و مغازه به مغازه تا آن را انتخاب کردی ، میگفتی به گلهای سفید پرده می آید و با حاشیه روتختی هماهنگ میشود و چه و چه ... حالا کجایی هر روز چشمهایم را بی تو به این هماهنگی ها باز میکنم و دوباره میبندمش ، دوست ندارم به تنهایی شاهد این هارمونی ها باشم .
عجب این پک آخر حس گسی در کامم پخش میکند همراه چشیدن تلخی لبهایم با فشاری بیشتر ته سیگارم را در جایش مچاله میکنم . زیر سیگاری را دوباره زیر تخت هل میدهم . حتی دلم برای غر زدن هایت تنگ شده . نگاهم را به آینه میدوزم که با لایه ای از خاک کدر شده دستی میطلبد که دوباره شفاف شود . گوشه پتو را از تنم بلند میکنم و روی لبه تخت می نشینم ، رو فرشیهایت هنوز آنجاست ، پیراهنم  که روی گلهای قالیچه ء کنار تخت سایه انداخته را بر میدارم و میپوشم .
دوباره صدای تلفنم می آید از درون جیبم بیرون می آورمش ، مهتاب ست خواهرم  .
چقدر از مدل حرف زدنهایش شکایت میکردی ، چقدر ایراد میگرفتی ، اما هیچ وقت به رویت نمی آورد ، نمی آوردم . همه ما دوستت داشتیم ، همه عاشق تو بودیم .
- جانم،مهتاب جان .
مهتاب : سلام برنامه امروزت چیه ؟ میوه ها رو سفارش دادی ؟ تاج گل آماده ست ؟
منو مامان وسایل حلوا رو گرفتیم ، امشب میایی خونه ما ؟ فردا ساعت 2 سر مزار همه جمع میشن ها ... نمی خواییم چیزی کم و کسر باشه ..
- مهتاب جان تشکر ، بله ، امروز همه کارها رو ردیف میکنم .
بغض امانم را میبرد ، خداحافظی کوتاهی و تمام .
نگاهم دوباره به روی دراور می افتد ، عطرهایت ، لوازم آرایش و کلاه گیست که این ماهای اخیر برسرت میگذاشتی ، همه و همه دردی میشود میان گلویم ، دکمه هایم را میبندم و آمادهء رفتن میشوم .


۹۰/۱۱/۲    مرضیه حضرت زاد



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، ستاره های شیشه ای، ستاره،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط اهل قلم