تبلیغات
ِ - تاوان
ِ
اگر اداره پیگیری نمی کرد و اصرارهای همسرم نبود بعد از اینکه وارد این شغل پر درآمد و بی زحمت شدم به کارم ادامه می دادم، اما نگذاشتند کارم را بکنم، بیچاره شدم رفت!. تازه داشتم فوت وفن کار را یاد می گرفتم که .....
گرم وصمیمی حرف می زند. انگار نه انگار که ماجرا برای خودش اتفاق افتاده. می خندد مثل کسی که بخواهد یکی از شیرین ترین خاطرات خودش را تعریف بکند: نازک نی دستم شکسته بود ، یعنی خودم باعث شدم . پسرم درس نمی خواند خواستم مثلا" تنبیه اش کنم دستم را بلند کردم بزنم توی گوشش ،جا خالی داد ودستم در رفت خورد به ستون خانه . درد امانم را بریده بود، پسرم پا برهنه در رفت بیرون ، خیال می کرد دنبالش می دوم. خانم شروع کرد به غُرزدن که: مرد حسابی ! پول بهش می دی؟ مدرسه خصوصی فرستادیش؟ کیف وکفش درست وحسابی براش خریدی؟ بد کاری می کنه به جای اینکه فش ومش بکنه ولباسهای لی وصله دار بپوشه وبره سر کوچه به دخترای مردم متلک بگه وموس بکشه، میره سر کار تا دستش را برای شندر غاز پول تو جیبی جلوی تو دراز نکنه ؟. اون کی وقت می کنه درس بخونه دیگه؟ پدری که نکردی حالا کتکشم بزن...
راستش حرفهای خانم گرچه تلخ بودند اما منو یاد آن مردی انداخت که، رفت پیش نامه نویس خواست براش نامه ای بنویسه. او می گفت ونامه نویس می نوشت. وقتی نامه تمام شد گف: حالا برام بخونش . نامه نویس شروع کرد به خواندن نامه . اشکهای مرد سرازیر شد !. نامه نویس گفت: اینها که همش حرفهای خودته، حالا چرا گریه می کنی؟
گفت : می دونستم حال روز خوشی ندارم ،اما نمی دونستم تا این حد بد بخت باشم !.
خانه ما در جنوب شهردر یکی از محله های شلوغ وپر حادثه قرارداره، دفترچه بیمه را برداشتم ورفتم بهداری تامین اجتماعی. بقدری سرو دست ودنده شکسته بود که شکستگی خودم داشت یادم می رفت. وقتی آقای دکتر عکس را دید گفت: باید یکی دوماهی در گچ باشه تا خوب جوش بخوره. دنیا روی سرم خراب شد. خونت آباد ، چه موقع این حرف هاست؟ . شب عید و هزار درد وگرفتاری این هم شد قوز بالا قوز.....!.
همان طور که روی تخت گچ گیری دراز کشیده بودم یاد همسرم افتادم. هرچه خواسته بود موکول کرده بودم به پایان سال وشب عید . فکر می کردم لابد قراره شب عید معجزه ای چیزی رخ بده، یا شندر غاز عیدی سحر و جادو بکنه وهرچه خرج می کنیم تمام نشه! . سالها بود دستی به درو دیوار نکشیده بودم ، داشت یادم می رفت که زادگاهی داریم و پدر ومادری که ممکنه حتی دست از دنیا شسته باشند وما بی خبر بوده باشیم!. بیچاره خانمم! یک چادر و پیراهن داشت طی سال در خانه وبیرون آنها را می پوشید. این آخرا دیگه از خونه بیرون نمی رفت ، می گفت : از بس همسایه ها اینها را تنم دیدند خجالت می کشم جلوشون ظاهر بشم .
چند بار تمام زندگیم راازپس وپیش مرورکردم. بجز بدبختی چیزی آن بین پیدا نکردم . هنوزکارمسئول گچ گیری تمام نشده بود. سرم را بلند کردم دیدم ای بابا! انگار با شرکت تولید کننده نوارهای گچی قرار داد بسته ،یا براشون پورسانتی کار می کنه. هرچه گچ بود خیس کرده وپیچیده بود دور دست من. از زیر بازو تا کف دست، آنهم چند لایه که دستم به تنه درخت بیشتر شبیه شده بود تا دست . وقتی از جا بلند شدم یک طرفم بقدری سنگین شده بود انگار کمک فنر مینی بوس شکسته باشه یک وری راه می رفتم.
هرکس را می دیدی چند نفر از چپ و راست زیر بغلش را گرفته بودند، امامن کسی را نداشتم . در اثرضعف وبیحالی چند بار نزدیک بود سکندری بخورم بیفتم زمین. اگر دستم را نگرفته بودم به میز وصندلی ها ، حتما" روی زمین ولو می شدم. چند بارهم عکس وداروهام ریختند زمین، مردم کمک کردند وبرام جمعشون کردند. با هر مصیبتی بود خودم را به میدان مرکزی رسوندم. باید یک خط دیگه سوار می شدم. ناراحت اداره بودم که بدون اطلاع غیبت کرده ام ، اما یادم افتاد دکتر گفته بودکه یکی دوماه باید دستت در گچ باشه.
تصمیم گرفتم تا آمدن اتوبوس در ایستگاه چرتی بزنم! . از کار اتوبوسها که خبر دارید چه جوری کار می کنند ! . فکرکردم از کجا معلوم قبل از من چند نفر آنجا نخوابیده باشند. این بود که روی پله جلوی مغازه ای که بسته بود نشستم. دستم تا نمی شد. آنرا روی زانو گذاشتم وسرم را از بد بختی در گریبان فرو بردم. هنوز کاملا" جابجا نشده بودم که تق چیزی افتاد کف دستم!. سرم را بلند کردم سکه ای در دستم بود 1 خانمی دست بچه ای را گرفته بود دور می شد! سرم را انداختم پایین، تق، تق، تق ....سکه بود که می افتاد کف دستم .........

عباس عابد(ساوجی)




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، سرش رفت کنار، دست من نرفت، عباس عابد،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط اهل قلم