تبلیغات
ِ - نقشه
ِ

باران شدیدی می بارید. باد نیز همراه با آن به شدت می وزید. دریا در مه سربی رنگی مستور بود و سرما در همه چیز نفوذ داشت. به سمت ویلایی که قبل از آمدن به شمال کلیدش را از دوستم گرفته بودم رفتم. وارد حیاط شدم. چشمم به برگهای پائیزی که بر زمین می ریختند افتاد. در وسط حیاط حوض کوچکی بود که در آن چند ماهی کوچک می رقصیدند. سمت راستم لانه سگی بود. سگ تا من را دید شروع به پارس کردن کرد. نگاهم به همسایه بغلی افتاد که در ایوان نشسته بود و من را نگاه می کرد.
-
دزد... دزد... دزد... همسایه های دیگر چند ضربه محکم به در زدند. در باز شد و وارد شدند. هریک چوبی قطور به دست داشتند و به طرفم آمدند.
-
تو روز روشن می یای دزدی.
-
منو دزدی !
-
حرف نباشه. الان که پلیس اومد همه چی معلوم می شه و به مردایی که کنارش بودن گفت : برید طناب بیارید دست پاش رو ببندم.
-
این کارا چیه. من الان زنگ می زنم به دوستم و اون به همه شما میگه که من دزد نیستم.
-
لازم به زنگ زدن نیست.
به طرف صدا برگشتم.
-
تو اینجایی بهشون بگو من دزد نیستم.
نیشخندی زد وگفت: حالا وقتشه که با هم بی حساب بشیم.
آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم: بی حساب!
یاد دعوایی که دو سال پیش کرده بودیم افتادم.
-
آره می خوام باهات بی حساب بشم. یادته دو سال پیش چه بلایی سرم آوردی. پولمو بالا کشیدی. زنم رو از من متنفر کردی. زنی که دوستش داشتم و عاشقش بودم طلاق گرفت. حالا وقتشه جواب کاراتو بدی.
به پاش افتادم تا التماسش کنم، که با سنگی بر سرم زد. بیهوش شدم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم همه جا سفید بود.
-
اینجا کجاست؟ من اینجا چی کار می کنم؟
زن میان سالی بالای سرم آمد.
-
بیمارستانه. از سر کار که می اومدم شمارو درحالی که خون زیادی از بدنتون رفته بود دیدم و آوردمتون بیمارستان.
یاد دوستم افتادم که باسنگ بر سرم زده بود. چشمام رو بستم.
-
آقا آقا...
-
سلام
-
سلام
-
شما از این خانوم شکایت ندارید.
-
نه
-
پس لطف کنید این برگه رو امضاء کنید.
برگه را مضاء کردم و به دست مامور دادم

هانیه مستانه




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، نقشه، هانیه مستانه،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط اهل قلم