تبلیغات
ِ - آخرین سیگار
ِ

همانطور که لم داده بود دست راستش را ستون سر قرار داد وتمام سنگر را از نظر گذراند . سالها از سنگری به سنگر دیگر نقل مکان کرده بود . احساس خستگی می کرد. تابستان بود وروزها بلند، هروقت که همسنگرش مرخصی می رفت کم حوصله می شد. این بار بیشتر از همیشه، چون خانمش پا به ماه بود . با همکارش طوری مرخصی را تنظیم کرده بودند که موقع زایمان نزد همسرش باشد .
کلافه بود زمزمه کرد : زمان نمی گذرد! تابستان به این گندی توی عمرم ندیده بودم. لیوان را پراز چای کرد با بیحوصلگی سیگاری روشن کرد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد با خود گفت: کاش چای را برده بودم بالای سنگر ، از بیحوصلگی در می آمدم وغروب خورشید را هم تماشا می کردم در این ساعتها نه آنها گلوله در می کنند نه ما ، انگار توافقی آتش بس دوجانبه اجرا می شه ! جنگ طولانی شده دوطرف حق دارند خسته بشوند ! مگه آدمیزاد چقدر می تونه دوام بیاره؟
از جا بلند شد که برود یاد فرمانده دسته افتاد که تازه به این دسته منتقل شده ، با دلخوری نشست و با خودش غُر زد: جوجه فرمانده چه می فهمه سیگاری یعنی چه ؟ چهار روزه درجه اش را چسبانده روی دوشش از خودش قانون در میاره، میگه بیرون پایگاه سیگار نکشید . بزار چند تا گلوله بخوره اطراف سنگرش بهش میگم سیگاری یعنی چه، زن پا به ماه داشتن یعنی چه....! از طرز فکر خودش خندش گرفت. لبخند زد وادامه داد: حیفه سیگارمو نیمه خاموش کنم چای دوم میرم بالا، هوا خنک تر میشه حسابی از دیدن غروب لذت می برم.
گلوله توپ سفیر کشان می آمد خود را به گوشه سنگر کشید وهمزمان غرید: ای پدر سوخته ها آتش بس رو شکستن، چه وقت گلوله ست آنهم توپخونه ای...!
انفجار مهیب ... !
دود و گرد خاک همه جا را پوشاند . هوا کمی صاف شد، سنگرسقف نداشت! . نیمۀ سیگار، گوشه ای افتاده بود دود میکرد.

عباس عابد



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، آخرین سیگار، عباس عابد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط اهل قلم