تبلیغات
ِ - مترسک
ِ

یک ظهر گرم تابستانی گوشه ای از مزرعه ایستاده و نگاه سیاهم را به دور دستها دوخته ام . با دستهای باز ، سطلی کج روی موهای طلایی ام به شکل کلاه گذاشته ام . شلوار چهار خانه دمپا گشاد بی بی را پوشیده ام و کت سیاه وصله دار نوروز خان که به تنم زار میزد و تا نزدیکی زانوهایم میرسید . لبخندهایم را پشت ظاهر ترسناکم پنهان کردم . بدون حرکت ساعتها ست که اینجا منتظرم ، هیچ خبری از دسته کلاغهای مزاحمی که همیشه به اینجا می آمدند نیست ، گویا فهمیده اند اینجا هستم تا مواظب مزرعه کوچک بی بی باشم او که نگران بذرهای کاشته شده است . گشنه ام شد . اما به روی خودم نمی آورم . بیلچه کنار مزرعه را می بینم و به یاد دست های پینه بسته نوروز خان می افتم که چطور به بی بی برای کاشتن بذرها کمک میکرد . موقع ساختن مترسکش غرلند میکرد . صدای بی بی می آید . بغچه ی در دستش بیشتر دلم را آب میکند ، صدا می زند بهاره ؟ بهارم ، شکوفه گیلاسم ، دخترکم ، موطلایی ؟ کجایی؟ از پشتم میگذرد و به صدا زدن مشغول است اهمیتی به حضورم نداد و مزرعه بی کلاغ و مزاحم هم نظرش را جلب نکرد . اما نه ! برگشت ، دست به شانه ام گذاشت ؛ دلم لرزید ، وروجک اینجا چه میکنی ؟ یک ساعته دنبالت می گردم ، ظهره موقع نهار، گرسنه ات نیست ؟ خواستم چیزی بگم که از دور کلاغی به سمتم آمد روی دستهایم نشست به موهایم نوکی زد ، بی بی کیش کرد و اون هم پرید ، نفس حبس شده ام را بیرون دادم از روی تکه آجری که ایستاده بودم پایین آمدم . بغچه غذا را از بی بی گرفتم و کنار قرنیز نشستم ، دستهایم کرخ شده بود و زانو هایم ذوغ ذوغ میکرد ، دلم برای مترسک مزرعه می سوخت .همانی که دیروز شکست و نوروز خان گفت : که دیگه درست نمیشه ! بیچاره چقدر خسته شده بود این روزها ....

مرضیه حضرت زاد



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، مترسک، مرضیه حضرت زاد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط اهل قلم