تبلیغات
ِ - طنّاز
ِ

هروقت به قفل قدیمی صندوقچه نگاه می کرد یاد ماتادورها می افتاد. از این تشبیه خنده اش می گرفت اما هرچه بود مانند آن پارچه قرمزی که گاو بازها برای تحریک گاوها تکان می دهند تحریکش می کرد. مانند پاندولی شده بود که در مغزش آویزان شده بود آنقدر ضربه می زد تا به زانو درش بیاورد . تنبلی یا شاید هم فرار از گذشته را بهانه می کرد به سراغ قفل نمی رفت آنرا به وقت دیگری موکول می کرد.
بالا خره وسوسه بر تنبلی غلبه کرد ودرب صندق را باز کرد.مقداری خرت وپرت و چیزهایی که گرد زمان رویشان را پوشانده بود. طی سالها چیزی از موجودی صندوق کم نشده بود اما ضخامت گرد وغبار، فاصله انداخته بود بین اشیاء درون صندوق . اشیاء بالاتر گردو غبار کمتری رو یشان جا خوش کرده بود. هدیه هایی که حالا دیگر حتی چهره دهندگانش را هم از یاد برده بود.
وسایل درون صندوق را کف اطاق چید و خودش وسط آنها محاصره شد. دست نوشته هایی به خط خودش که تاریخ داشتند.
بر روی ورقه ای که رنگش به کاه می زد نوشته بود: بهار 1358 است. این روزها پری طنازی می کند ومن باید به هامون بزنم، شاید عطشم فروکش کند. می دانم دوستم دارد . در ایستگاه که منتظر اتوبوس می مانیم نگاهش می کنم فقط به من اخم می کند...

گفتم بیا تا زلف تو یکدم پریشانش کنم
گفتا نسیمی گرشوی باز از تو پنهانش کنم.

ورق بعدی تازه تر بود، نوشته بود: پاییز 1368 است . بعد از مدتها ، از همسنگرانم جدا می شوم . فکر نمی کردم بعد از این همه دوری از خانواده ، حالا که رفتنم قطعی شده ، دلم برای این جا ودوستانم تنگ بشود، ولی شده است. یکی از شعرهایم را تکثیر کرده ام تا به هر یک از آنها یک برگ به عنوان یادگاری بدهم.

ساغری گر بزمتان آراست یاد من کنید
بی می و بی باده هم چون باده نوشان می روم.

نوشت: سال 1388 است . باز نشسته شده ام . روزها سخت می گذرند ! دوستان قدیمی یا رفته اند ، یا در رختخوابند!. چند تایی هم که پایی دارند، روزها را روی صندلی پارکها سر می کنند. در این برگها چهره من نقش بسته است. پری هم کم حوصله شده است...! . سر را میان دو دست گرفت وزمزمه کرد :

دورۀ عشق وعاشقی دوباره باب می شود
لولی دل شکسته هم مست وخراب می شود!.

دلش می خواست کاری بکند، شروع کرد به قدم زدن ، سینه اش تنگ وتنگ تر شد . دیوارها نزدیک تر می شدند ! دوباره نوشت : زمستان در راه است. نوشته های من هم بوی ...
قلم از دستش افتاد برای بر داشتن قلم سعی نکرد. به صندوقچه تکیه داد...

عباس عابد




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، طنّاز، عباس عابد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 خرداد 1391 توسط اهل قلم