تبلیغات
ِ - نخستین روز
ِ
از دیشب تا الان 5 ساعت خوابیده ­ام، امروز اولین روز خط مقدم است. همه را جلوی سنگرها جمع کرده­ اند. بهار نفس­ های آخرش می­کشد. همه به وسایل تازه و نوشان می­ نازند، انگار روز اول مدرسه هست. برای همه حضور در خط مقدم سرشار از هیجان است. هزاران فکر در ذهنم چرخ می­ خوردند. دلم آشوب است. از زمان ورودمان هنوز درگیری شروع نشده است. صدایی از بیرون چادر همه را فرا می­ خواند. از جا بلند می ­شویم. بیرون سنگر می­رویم. جوانی فریاد می­زند: «پشت سر هم، به ستون 9، صف­ها را درست کنید!» صف­های 9 نفر تشکیل می­ دهیم. دکمه­ های لباسش را تا بالا بسته، دست­ هایش بیرون از جیب­ است. فریاد می­زند: «پیش قدم، رو.» صدمتر، همه را قدم­رو می­برد. فریاد می­زند: «ایست.»
به جلوی صف می­ آید و می­گوید: «خنده­ دار، آقا پسر!» و لگد محکمی نثار نفر چهارم از راست، صف اول می­ کند، و بعد دومی فرود می ­آید. رزمنده که خندیده است، با صورتی مثل لبو سرخ و با نگاهی نفرت­بار جایی لگد را می­ مالد. سکوت همه را فرا می­ گیرد. بلند فریاد می­زند: «بدو رو، بدون اینکه نظم­تون به هم برخوره، میرن جلوی اون تپه خبردار می­ موندید. فهمیدید!» همه به سمت تپه می­ دویم و مرد جوان هم پشت سرمان، به تپه­ کوچکی می­رسیم. مردی کوچک اندام از راه می­رسد. به بالای تپه می­رود و همه زیر نظر می ­گیرد.
مردی است با موهای جوگندمی که به بغل شانه کرده است. موهای سیاه صورتش از موهای سفیدش بیشتر است. چفیه ­اش را مثل مار بزرگ به گردن پیچیده است. ابروهای کج و چشمانش سیاهش ترسناک است.40 سالی دارد. اما دست­هایش خیلی غیرعادی­ند، چهارگوش پر از تَرک، درست مثل دست بناها. با دست دستور می­ دهد همه بر روی زمین بنشیند، و نگاهی به مردجوان می­کند. همه بر روی زمین می ­نشینیم، به جز خورشید که هنوز بالای سرمان خبردار ایستاده؛ با صدایی آرام  با یک آیه کوتاه صحبت­هایش را شروع می ­کند.

-«اول اینکه به همتون افتخار می­کنم و خوش آمد می­گم.»

به یک باره صدایش را بلند می­کند:

-«ولی آقایون این­جا خط مقدم دیگه خونه نیست، شیش دنگ باید حواستون به دور ورتون باشه.»
این را که می­ گوید، بارانی از اضطراب بر تنم می­ بارد. منتظر اتفاقی خاص هستم. ته دلم انگار سیر و سرکه را روی اجاق گذاشته­ اند. جرأت ندارم زیاد نگاهش کنم. همه به صورتش خیره شده ­اند و به حرف­هایش گوش می­ دهند.

-«اومدین جبهه. این­جا رفقاتا ساعتیه، الان با دوستت هستی، نیم ساعت دیگه امکان داره دوستت شهید بشه.»
مطمئنم دیدن چنین صحنه ­هایی قلبم را درد خواهد آورد، اما چه می­توان کرد وظیفه ­ای است که به دوش هر کدام از ما نهاده ­اند.
-«همه به عشق شهادت اومدیم. من حاج علی هستم، البته حج نرفتم. ایشون هم احمدآقاست. هر کاری داشتین می­تونید از ایشون بپرسید.»
از جیبش چیزی در آورد و پرت کرد که پروازکنان از وسط صف گذاشت و درست به سر رزمنده جلویی من نفر سوم از صف چهارم خورد. رو کرد به احمدآقا و گفت: «پوتین­ هاشو در بیاره، بندهاشو گره بزنه، بندازه دور گردنش جلوی سنگر من خبردار وایساه، تا موقعی که خورشید طلوع کنه.»
بعد رو کرد به رزمنده­ ها و گفت:
-«اگر بخواین مثل این آقا لوس بازی در بیارین من می­دونم و شماها!»
و بعد از تپه پایین آمد. پایین نرسیده، احمدآقا فریاد زد:«برپا»
با یک صلوات همه به طرف سنگرهاشان بدو رو برن به جز این خوش­مزه، مثل این است که یک تکه سنگ وسط جمعی از ماهی­ها انداخته باشند. هر کس به طرف سنگر خود دوید. بدو به سنگر می­رسم. به دیوار سنگر تکیه می­ دهم و بند پوتین­ هایم را باز می­کنم. انگار مسابقه رالی است، همه می­ خواهند از هم جلو بزنند. پوتین هایم را در کناری جفت می­کنم و به داخل سنگر می­روم. دورتادور سنگر نشسته ­اند و با هم گرم صحبت­ اند. همه از هم حلالیت می­ طلبند، گویی چند سال با هم رفیق بوده ­اند. نگاهی می اندازم تا شاید یک جایی برای نشستن پیدا کنم. از کوچه باریک رزمنده ها عبور می­کنم به انتهای سنگر می­روم. لب­هایم از تشنگی خشک شده است. دفترچه دعایی کوچکم را از جیب، لباسم بیرون می­ آورم. شروع به خواندن آیه الکرسی می­کنم. هرکسی حرفی می­زند. یکی از عازمش می­ گوید و دیگری در عملیات­هایی که شرکت کرده را به رخ بقیه  می­ کشد. چشم­هایم به دفترچه دعا و گوشم به حرف­هایی رزمنده ­هاست. هیاهوی رزمنده­ ها با صدای قلبم یکی شده است. آیه الکرسی را نیمه رها می­کنم. به چهره­ ها نگاه می­کنم. چهره ای آفتاب سوخته­ ی بعضی ­ها، نشان از قدیمی­ بودنشان می ­دهد. کناری من شروع می­کند به شوخی کردند. توجه ­ای نمی­کنم. ول کن نیست. از جا بلند می­ شوم. بیرون چادر می­روم. پوتین­ هایم را نوک پاهایم می­ اندازم. چند قدمی از سنگر دور نشده ­ام که چند اف 14 نعره­ کشان از بالای سرم عبور می ­کنند. آسمان شیهه­ ای می­کشد. زمین سخت می ­لرزد. گویی از آسمان به زمین برق فشار قوی وصل کرده ­اند. هر کس به طرفی می­ دود. بر روی زمین چند قدمی چادر، شیرجه می ­زنم. شکمم از داغی زمین می­ سوزد. انگار زیر زمین اجاق روشن کرده­ اند. دستم بر روی سرم می گذارم و سرم را به زمین می چسبانم. سر و کله احمدآقا پیدا می­ شود. فریاد می­ زند:
-«پناه بگیرید. بدو پناه بگیر.»
مه­ ای از گرد و خاک همه جا را فرا گرفته است. کم­ کم معنی واقعی جنگ را درک می­ کنم. لحظه­ ای به مادرم فکر می­کنم. حتماً الان حیاط دارد آب و جارو می­ کند و بوی نم خاک همه خانه را گرفته است. یا شاید دارد به من فکر می­کند. سرم را از روی خاک بلند می­کنم. آرامش همه جا را فرا می­ گیرد. فرصت طلایی است، تا خودم را به یک جای امن برسانم. از جا کنده می­شوم. مثل قناری­ رها شده از قفس، هراسان به طرفی پناه می­برم. از کنار احمدآقا می­گذرم. فریاد می­زنند:
-«فکر کردی خونه خاله­ ست، پناه بگیر.»
بی توجه به کناری می­دوم و تو بغل خاک می ­پرم. انگار دوست قدیمی­ ام را پیدا کرده­ ام. دستم را محافظ سرم می­کنم. هر کس به طرفی می­دود. فریادهای احمدآقا فایده ­ای ندارد. اف چهارده­ ها از بالای سرمان، زوزه­ کشان عبور می­ کنند. زمین ناله می ­کند و ناراحت از این که بمب ­ها و ترکش­ها تنش را زخمی کرده ­اند. دلم می ­خواهد با زمین همدردی کنم. سرم را بلند می­ کنم. هر کس گوشه­ ای افتاده است. بعضی ­ها هم انگار دمر خوابیده­ اند. دیگر صدای نیست جز آه و ناله رزمنده­ ها، از زمین بلند می­شوم. نگاهم را به رزمنده­ ای می ­اندازم. گوشه خاکریز، پاهایش را جمع کرده و آب راه باریک خون از کنارش جاری شده است. اشک­هایم با قطره­ های عرق یکی شده ­اند. جوانی کوتاه قد، ترکشی به سرش خورده و بر روی زمین افتاده است. پاهایم می ­لرزد. بدنم شل شده است. بر روی خاک زانو می­زنم. سرجوان را بغل می­کنم. به صورتش خیره می­ شوم. صورتش را خاک و خون پوشانده است. چشمانش را آرام بسته و به خواب عمیقی فرو رفته است. به آسمان رو می­کنم. چشمانم را می­بندم. از ته دل فریاد می­زنم. خدایا ...

رضا شیری




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، نخستین روز، رضا شیری،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 خرداد 1391 توسط اهل قلم