تبلیغات
ِ - حسرت
ِ
کنار مغازه ی کفش فروشی توقف کرد و  با  حسرت نگاهش را روی کفش های پاشنه بلند توی ویترین چرخاند . تصویر کودکی هایش در برابر چشمانش جان گرفت . آن روزها که کفش های پاشنه بلند مادرش را به پا می کرد و از شنیدن صدای تلق تلق آن ذوق زده می شد و احساس بزرگی می کرد . از فکر و خیالهای دورش که بیرون آمد دستش را روی زانوهای بی حسش کشید و صندلی چرخدارش را به حرکت درآورد.

لیلا حقگوی-بندرانزلی



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، حسرت، لیلا حقگوی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 خرداد 1391 توسط اهل قلم