تبلیغات
ِ - دوازده ضربه مانده تا نیمه شب
ِ
روی تخت اتاق پسرکم چمباتمه زده نشسته ام و به دیوار پر از عکسش نگاه میکنم ، یاد روزهایی می افتم که تازه راه میرفت و تا قدم از قدم بر میداشت می افتاد . برایش دست میزدم که بخندد و دوباره بلندش میکردم . صدای ماما گفتنش هنوز درون اتاق می آید ، عکس تولد پنج سالگی اش را نگاه میکنم ، چشمان درشت و معصومش و لپهای آویزان و چهره شیرینو جذابی که زیاد دوام نیاورد . نگاهم به فنجان چایی روی میز تحریر گره میخورد ، بخار چای مرا به یاد آن شب سرد زمستانی مه آلود که سراسیمه و پیاده به سمت بیمارستان می دویدم و او در آغوشم از درد به خود می پیچید می اندازد . باز نگاهم در اتاق میچرخد ، کمد لباسهایش دست نخورده همینجا پیش رویم تمام قد ایستاده و صدای لولایش به گوش نمیرسد . دیگر از این اتاق صدایی بیرون نخواهد آمد . ماشین های پلیس و موتور ها و قطار و همواپیماهایش سواری بر خود نخواهند دید . چقدر دلم برایش تنگ شده ، حتی دیگر زانوهایم در آغوشم بی تابند بدون او . کلید در قفل "در" چرخید . صدای پای شوهرم را میشنوم ، میداند اینجایم ، به سراغم نمی آید . این بی تفاوتیها عادت این روزهای مان شده . منو خاطره هام و چند قاب عکس و چهار دیواری اتاقی ساکت . در آنسوی دیوار اما یک خانه 70 متری و پرده های توری ، مبلهای راحتی ، گلدانهای رنگی و ساعتی که صدای تیک تاکش تاب دل هر کس را بی تاب میکند با دنیایی از رنگ و تزیین ، بی صدا برای مردی که هر روز ثانیه ها را با روزنامه اش طی میکند ، شلواری راحتی می پوشد با عینکی برچشم بر روی مبل لم میدهد . بی آنکه هیچکدام برای هم مرهمی باشیم . چشم هایم گرم خواب است . روی صندلی پسرکم مینشینم و شروع به نوشتن میکنم . فنجان چای در دستم میلرزد ، باید فکر رهایی از این قفس باشم . ناگهان صدای ضربه های ساعت و تکانی بر شانه هایم . سایه اش را دیدم از اتاق خارج شد و گرمای پتویی که بر پشتم احساس کردم . 1/2/3/4 ... 10/11/12 بار صدایم میکند ساعت شماته دار قدیمی پدر . چشمهایم را باز و دوباره نوشته هایم را مرور میکنم . همان ست که میخواهم.
آرام وصبور بروی کاناپه حال نشسته و پاهایش را تکانی میداد . نامه را بدستش دادم و به اتاق برگشتم . عکس سه نفره روی دیوار جلوی رویم ، با نگاههایی که دیگر دور و غریبه شده بودند در قاب چوبی ، بدون مکث از کنارش گذشتم . صدای فریادش یا ابوالفضل مردی که از کنارم میگذشت تا رنگ خونهایی که تمام لباسم را قرمز کرده بود ، ناله های در گلو مانده ام و نگاه های سرزنش بار همسرم همه و همه زنجیری می شود که در این اتاق حبسم کند .
در تراس می ایستم و خنکای آخرین شب پاییزی زندگیم را روی صورت لمس میکنم . صدای ضربه های در را می شنوم ، اهمیتی ندارد که بعد از من چه خواهد کرد . آرام بر لبه دیوارک تراس نشسته ام با تمام لذت برای بار آخر همه جای شهر را برانداز میکنم ، ماشینهایی که به اندازه’ بند انگشتی ست ، از آنها متنفرم . صدای ترمز ماشین در سرم می پیچد و همه چیز دور سرم میچرخد ، صدای ضربه های در بلندتر میشود ، التماس هایش را میشنوم . صدای آژیر آمبولانس انگار می آید . دلم هری میریزد . چشمهایم را میبندم ، خودم را رها و آزاد به ارتفاع میسپارم . هیچ چیز در سرم سنگینی نمیکند ، فقط به پسرک مو طلاییم فکر میکنم ، به صورت زخمی و تن نالانش . خود را در آغوش مرگ رها میکنم و از سکوی پرتاب جدا میشوم ، احساس بی وزنی دارم ، میدانم تا به پایین برسم دردی نخواهم کشید تنها تن بی جانم مهمان حیاط خانه میشود .
می ترسم چشمهایم را باز کنم ، سرمای شدیدی صورتم را میلرزاند و این تنها راه پایان دل تنگیهایم ست ، هنوز صدای ضربان قلبم می آید ، منتظرم دیگر نشنوم و نفهمم و حس نکنم .
صدایی محکم تنم را میلرزاند و تکانی میخورم و دستان قوی و محکم مردانه اش را دور کمر حس میکنم . چشمهایم را باز میکنم ، هنوز اینجا نشستم و او آغوش گرم دریغ شده اش را به تنم می بخشد . آرام خود را به او میسپارم و دقیقه هایی که در خاطرم نیست . روی مبل کنار شومینه نشسته ام ، پتوی سبز رنگ روی دوشم را چنگ میزنم به دورم ، میلرزم و خیس اشک باز هم زیر فشار نگاه سرزنش بارش جان سالم به در برده ام .
مرضیه حضرت زاد



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، دوازده ضربه مانده تا نیمه شب، مرضیه حضرت زاد،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 خرداد 1391 توسط اهل قلم