تبلیغات
ِ - خیانت
ِ
ساعت 11:30 بود که برگشتم خونه، هوا تاریک بود، تاریک تر از سخت ترین لحظات زندگیم . سگ همسایمون بارنی هم حوصله نداشت همیشه یه پارس به نشونه ی سلام به من می کرد ولی نه امشب اون هم بی حوصله بود.
در رو که باز کردم بی اختیار گفتم : سلام ... من برگشتم ، اما مدت هاست کسی نیست که جواب بده ، سرم رو انداختم پایین که نگاهم به نامه ی جلوی پام افتاد خطش آشنا بود خیلی آشنا ، نامه رو برداشتم و مثل اون بیست و پنج نامه ی باز نشده ی دیگه گذاشتم توی کشوی میز ، میز قهوه ای بزرگی که بیشتر فضای هال رو گرفته بود.
دستام ، باید می شستمشون اَه لعنتی . لعنتی
هوا سرد بود . ولی قهوه ای که توی راه گرفته بودم هنوز گرم بود ، عاشق بوی قهوه ام.
در اتاق رو باز کردم ، هوای اتاق سنگین بود هنوز بوی دود سیگار دیشب فضای اتاق رو پر کرده بود . پنجره رو باز کردم ، همیشه کنار همین پنجره می نشست . صداش هنوز توی گوشم بود همیشه منو با صدای بلند صدا می کرد ، حتی توی اون لحظه ی آخر . اون تخت دونفره ی بزرگ سیاه ، رفتم که دراز بکشم ، درازکش غرق در افکار . واقعا اون کار رو انجام دادم ؟!
نفرت منو قصی القلب کرده بود ولی هیچ حس پشیمونی ای ندارم !

سید مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، سید مهدی شاهروبندی، خیانت، نویسندگان اهل قلم،
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 تیر 1391 توسط اهل قلم