تبلیغات
ِ - گلنار
ِ
گلنار درون تنور پنهان شده بود! غافل از این که جابر کشیک او را می کشد تا لکه ننگ را از دامن خانواده پاک کند!.
داستان گلنار و مراد با همۀ پنهان کاری ها، مدتی بود بر سر زبانها افتاده بود. هر کس هر برداشتی که داشت بر زبان می آورد . با نا پدید شدن مراد شایعات قوت پیدا کرد تا جایی که اعتقاد پیدا کردند گلنار را بی عصمت کرده و متواری شده است. هما نطور که رسم است شایعه پر در آورد و از سقف خانه ها عبور کرد وبه میدان روستا رسید.
روستایی که اگر در شمال آن نقاره می زدند، جنوبی ها فکر می کردند معجزه ای رخ داده است.
عده ای با کنایه ، عده ای به رسم دل سوزی ، افرادی دیگری هم بودند که دل ریشی از جابر داشتند ومستقیم وغیر مستقیم بی غیرتی او را به رخ کشیدند وبه جابر حالی می کردند که رخت ... را از تن بیرون کند .
وقتی مراد روبروی گلنار ایستاد و از او خواست که به عشق او جواب مثبت بدهد. گلنار یک شرط گذاشت:
ــ قول می دهی مرا از این روستا ببری بیرون؟
ــ کجا ببرم ؟ ما ریشه در روستا داریم.
ــ من اینجا ریشه ای نمی بینم ! یک برادر دارم با همسری که خون به دلم کرده اند، نه پدر و نه مادری که پناهم باشند. اگر مرد این کار هستی بفرما ، اگرنه ، تو را به عصمت فاطمۀ زهرا، با آبروی من بازی نکن و بگذار به امید سر نوشت بنشینم.
ــ بگذار کمی فکر کنم ، پدر پیری دارم ومادری که تمام امیدشان به من است. باید رضایت آنها را جلب کنم .
ــ مراد، مردانگی کن و مرا سر زبانها نینداز ، روزگارم از این که هست بدتر می شود.
ــ باید قول بدهی تا مساعد شدن شرایط به پایم بنشینی.
ــ پس معلوم می شود هنوز گلنار را نشناخته ای، مردانه قول می دهم به غیر از سفرۀ عقد تو، پای هیچ عقد نامه ای را امضا نکنم، حتی اگر نعشم را بیندازند !.
مراد با دلی قرص و محکم راهی شهر شد تا شب وروز کار کند بلکه بتواند گلنار را با خود راهی شهر کند.

گلنار سر در گریبان کرده بود و درون تنور مچاله شده بود. هیچ کس حاضر نشد به حرفهای او گوش کند. تیغۀ بیل یک سمت کتف او را شکافت!. ضربه دوم و سوم و...
به سختی جسد او را از تنور بیرون کشیدند!. کسی دلش به حال او نسوخت. اگر وساطت روحانی روستا نبود حتی اهالی حاضر به شرکت در مراسم تشیع هم نبودند.
در غسالخانه ، دست گلنار حرکتی کرد ودست زن غسال را گرفت ! .در اثر جیغ زن، چند نفر به درون غسالخانه دویدند.
ــ گلنار زنده است!.
ــ نه بابا !. با این زخمهای کاری ، با خونی که از او رفته مگر می تواند زنده بماند؟ حتما" خیالاتی شده ای...
ــ نه ، مطمئن هستم که زنده ست...
ــ برید کنار ببینم.
مادر مراد ، سرش را روی سینه او گذاشت . موجی به نازکی نخ قرقره پرده گوشش را نوازش کرد. خواست آخرین دفاع را از عروس وپسرش کرده باشد!. فریاد زد: ماما بیاید...!.
چو در میان جمع افتاد . روحانی آماده شده بود نماز میت بخواند. فتوی داد ماما داخل غسالخانه میت را معاینه کند. ماما به کار خود اطمینان داشت اما برای آنکه در آینده به تبانی وهمدستی با جرم متهم نشود از چند تن از زنان خواست تا معاینه کنند.
گلنار باکره بود...!.
افرادی که با اکراه در مراسم شرکت کرده بودند اشک می ریختند. جابر کلنگ گور کنی را بالا برد بر فرق سر خود فرود آورد...
بر لبان گلنار لبخندی از رضایت ماسیده بود...!.
حقیقتا" در روستا گرد مرده پاشیده بودند. هیچ کس بیرون نمی آمد . انگار گلنار بر بالای بلندترین نقطه روستا که مسجد بود ایستاده و همه را به تمسخر گرفته است...

عباس عابد




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، گلنار، عباس عابد،
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 تیر 1391 توسط اهل قلم