تبلیغات
ِ - تجارت
ِ
نویسنده بود . هنوز حلقه در انگشتش برق میزد . نوشت: با تو ازدواج کرده ام نه با تجارت ،دلم تنگ است بیا.
نوشت: کسب و کار است چه وقت دلتنگی ست؟.
زن نوشت : عمر را اعتباری نیست ! من مانده ام با یک قلم شکسته ، برای که بنویسم؟.
نوشت: تجارت رونق دارد ، اجازه بده چند ماه تابستان بگذرد، پاییز که رسید شانه های من است ودلتنگی های تو....
پاییز رسید سود فراوانی برده بود.
زن نبود ! شانه های مرد بود و دلتنگی هایش...

عباس عابد



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، تجارت، عباس عابد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 مرداد 1391 توسط اهل قلم