تبلیغات
ِ - لبخند
ِ
سرکلاس نشسته بودم ، دوتا صندلی با من فاصله داشت ، مدام سرشو برمی گردوند تا منو می دید یه خنده گوشه ی لبهای سرخش می نشست ، نگاهشو دوست داشتم ، کلاس که تموم شد اومد جلو دستشو دراز کرد یه پر از تو موهام کشید بیرون .
این بار لبخندش مُضحک بود تا دوست داشتنی!
سید مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، سید مهدی شاهروبندی، لبخند، نویسندگان اهل قلم،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 مرداد 1391 توسط اهل قلم