تبلیغات
ِ - پنجره بسته بماند...
ِ

- مریم جون، بالاخره توانستم به قولم عمل کنم وبیایم.

- چه عجب! یاد ما کردی. باد آوردت یا آفتاب؟

- هیچکدام، این جذبۀ شماست که هردم به سویی می کشاندم!.

- خوبه  خوبه! شاعر هم شدی! هم خوشحال شدم و هم امید وار که هنوز نیم جذبه ای در تن خستۀ ما هست که دوستان قدیم را به قول شما، به سوی ما می کشاندش.

- شکسته نفسی نکن گلم،محبت شما پایان نا پذیر است. امکان ندارد کسی  فقط یک بار این زوج خوشبخت را دیده باشد و محبت شان در دلش جاری نشده باشد.

- نه بابا این طورها هم که می گویی ...

- باور کن دروغ نمی گم . وقتی می شوید ضرب المثل خوشبخت همه فامیل! راستی علی کجاست؟ هنوز هم...

- سارا جان، انتظار داری علی آقا تمام وقت بنشیند کنار من و برای دل من نی بنوازد ؟ زندگی خرج دارد. گرچه دلم می خواست دغدغۀ نان نداشتیم و علی برایم نی می نواخت. می دونی چیه؟ ما دونفر احساس مشترکی داریم که ...

- جدی؟ از کجا این راز را کشف کردید که احساس مشترکی دارید. آخه...

-  از همان اوایل شروع آشنایی مان . وقتی برای خواستگاری آمده بودند . بزرگترها اجازه دادند داخل اطاق برویم و حرفهایمان را بزنیم. برای اولین بار بود که با یک مرد در یک اطاق تنها می شدم. نمی دانستم چه بگویم ؟ دنیای متفاوتی داشتم که با دیگران متمایز می شد، خب این تجربه برایم خاص بود. ترجیح دادم حرف نزنم وفقط شنونده باشم. وقتی حرفهایش تمام شد سکوت بینمان حکم فرما شد. آرام اشک می ریختم، دستهایم را گرفت وروی لبهایش گذاشت. شوری اشکهایش را پشت دستم احساس کردم !. حس خیلی خوبی بود. فهمیدم او کسی ست که مرا خوشبخت خواهد کرد. از همان وقت فهمیدم احساس مشترکی داریم. من و علی خوشبخت هستیم ، همدیگر را خوب درک می کنیم. به نظر تو خنده دار نیست؟ موقع خواستگاری گریه کنی...!.

- ای وای مریم! ای وای...

- چی شد سارا؟ حرف بدی زدم؟ معذرت می خواهم، فقط خواستم احساس آن وقتم را بیان کنم...

- مریم عزیزم ! مریم نازنینم، اگه بدونی چقدر دلم لک زده برای یک احساس ناب! برای یک گریه عاشقانه! برای یک دوستت دارم بی غل وغش ...!. گرمم شد ، دارم خفه میشم مریم! اجازه بده پنجره را بازکنم.

- آره عزیزم بازکن، پرده را هم بکش هوای اطاق عوض بشود.

- اینجا را ببین...!

- چی شد ، اتفاقی افتاده؟

- الانه که غش بکنم...!

- چی دیدی مگه؟

- مریم ! مریم ! ببین آن طرف پنجره چه خبر است! عین تابلویی که بومش پنجره باشد!.

- ترسیدم بابا، فکر کردم اژدهایی چیزی دیدی لابد.

- اژدها چیه پیش این منظره؟ بزار برات تعریف کنم...

- ولش کن بیا بنشین چیزی بخور واز خودت برام بگو...

- نه ، نه، اول باید این اینجا را برات  توصیف بکنم بعد اگر چیزی دادی خواهم خورد.

- خیلی خُب ، تا علی نیامده تعریف کن.

- یک درخت کهنسال که چند قرن خاطره در دلش نهفته است. کمی جلوتر ساحل دریاچه ای که مرغان دریایی برای صید ماهی ها شیرجه می روند. چند نفر در حال شنا، چند قایق پدالی با سرنشینانی که  هنوز دغدغۀ نان ندارند و دست در دست هم پدالها را پارو کرده اند. آن طرف دریاچه دامنۀ کوه است و گله ای در حال چرا وچوپانی که به چوبدستی تکیه داده وسگ گله در حال انجام وظیفه است. وای خدای من ! روی صخره چند آهو...

- سارا جون ، مواظب باش از روی صخره سقوط نکنی! این طور که تو داری پیش می روی می ترسم سوار بر ابرهای بالای قله کوه بشوی  وبا آنها همسفر شوی! آن وقت به علی چطور ثابت کنم که آمده بودی این جا؟

- مریم! تو واقعا" ابرهای بالای قله را می بینی؟!

- مغلوم می شود داستان بینا و نا بینا را نشنیده ای.

-  نه ، کدام داستان؟

- بشین تا برایت تعریف کنم. شخصی بینا به دوست اش گفت: عشق از چشم آغاز می شود. شخص نابینا خندید!.  بینا گفت به چه می خندی؟  نابینا گفت: به دلهای کور شما...

- مریم...!
عباس عابد



برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، عباس عابد، پنجره بسته بماند...،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 شهریور 1391 توسط اهل قلم