تبلیغات
ِ - دلشدگان
ِ

 صدایش سکوت شب را شکست:

هنگام تازیانه نیست  ، سینۀ سوخته را  دست نوازش کافی ست

چند پرنده از لابلای شاخه ها پرکشیدند. بخار نفسهایش فضا را شکافت . بر روی سبیل و ریش پر پشت اش قندیل نشسته بود. نوک بر جسته تبرزین بر روی زمین نقش می زد و صدای تق تق شمرده و آرام آن در کوچه خلوت طنین می انداخت.

آواره ای که تن بی خانمان خود را به خرابه ای سپرده بود به دوست  خود گفت: این وقت شب با این هوای سرد کسی بیرون نیست،درویش برای چه کسی می خواند؟

ـ با این سوز که او می خواند، فکر می کنم برای دل ما می خواند تا بزممان تکمیل شود!.

ـ تو هم شوخی ات گرفته؟  بهتر از اینجا سراغ داری ؟ درویش هم مثل ما، حتما" غمی روی دلش انبار شده که چنین سوزناک می خواند.

ـ از قرار معلوم دل سوخته است . شنیدی چی گفت؟ سینۀ سوخته را...

صدای درویش کلام اورا قطع کرد: به دو عالم ندهم عالم...

ـ دهه! پیر مرد! این موقع شب بساط کرده ای که چه بشود؟ توی این سرما کی جرئت می کند از خانه بیرون بیاید؟ آنهم برای خرید جوراب و لباس زیر! مگر ماجرای خفاش شب را نشنیده ای که چند خانم جوان را سر به نیست کرده...!.

ـ درویش ، زخم زبان نزن ،چشم به راهم.

ـ چشم به راه کی؟ جان خودت را به خطر انداخته ای که بیاید یا نه؟

ـ می آید ، مطمئن هستم می آید. بعد از سالها انتظار،  بد قولی نمی کند می آید . خدا کند امشب صبح نشود! اگر نیاید؟ نه حتما" می آید.

چوب خشک دیگری داخل پیت انداخت. حلب روغنی که از اطراف سوراخ شده بود تا هوا درون آن جریان پیدا کند تاچوب ها بهتر بسوزند و دود نکنند. با گُر گرفتن چوب ، آتش زبانه کشید و مانند دختران کولی که رقص آتش می کنند به پیچ وتاب افتاد وچینهای پیراهن خود را به چهره آنها سایید.

ـ بیا جلوتر درویش، این بزم تا صبح نخواهد پایید.

ـ پیر مرد ! بزمی برای خودت ساخته ای که در خور هر سلطانی نیست!.می ترسم چیزی بگویم و عیش ات را منقّش کنم هرچه می خواهی بگویی بگو تا زحمت را کم کنم.

ـ گل در هر صورت گل است درویش، حتی اگر در کویر روییده باشد. از تو بعید است حرف بی ربوطی بزنی و خُلق مارا تنگ کنی. ذکر حق می گویی و هو می کشی چطور ممکن است...؟

ـ تعارف را کم کن، بگو چه بر تو گذشته که ؟ شبهایت هم چون روز می درخشد.

شعله آتش مانند فتیله چراغی که سوخت نداشته باشد به سختی از دهانه پیت سرک می کشید.پیر مرد دور و بر خود را کاوید . آخرین تخته ای که زیر پارچه خرت و پرتهایش جا مانده بود را پیچاند و درون پیت انداخت. دست گرداند ومقداری کاغذ و آرم جوراب ولباس زیررا که در اطراف ولو شده بود را جمع  و درون حلب ریخت. شعله جان گرفت وزبانه کشید.

ـ سرمایه ام را  می بینی. دلم خوش است به اندک مشتریانی که حتی برای خرید یک جفت جوراب هم چانه می زنند.

ـ خلاف شرع که نمی کنند، چانه می زنند تا از  مغموم نشده باشند.

ـ صحبت چانه نیست، دلم خوش است که امروز کسی با من چانه زده  که سال ها انتظارش  ...

ـ گلی به جمالت درویش! دمی  داری که آدم را بیقرار می کند. یک نفس مهمانمان کن تا دلمان گرم شود. آتش هم تنمان را گرم خواهد کرد آن وقت شبی به یاد ماندنی در دفتر روزگارمان به یاد گار خواهد ماند.

ـ  خوبه ، نمی خواد لفظ قلم صحبت کنی ، صاف و ساده بگو دلمون گرفته و تقاضا می کنیم یک دم برایمان بخوان تا دلمان باز شود. همین و والسّلام.

درویش یاهو کشان از جا جست ، نعره ای زد که دست فروش ودو آواره مو بر بدنشان سیخ شد:

می روم در پی گنج / در پیِ روزی و رنج / آنچه تقدیر من است / آب در کوزه / خدا در دل /

زیر لب می گویم / وقت عاشق شدن است.

صدای کف زدن با بخار نفس ها در هم آمیخت.

ـ پیر مرد، حالا نوبت توست تعریف کنی علت حیرانی ات راکه، تا این وقت شب بیدارت نگاه داشته است.

چی بگم درویش؟ شور و هیجان تو را که می بینم بیشتر سر شوق می آیم. آرامش دوران پیری / دوستان بی غش / خانه ای در خور شأن / آرزویی ست محال...

ـ به به ، دوستان همه اهل شعرند و فقط من بیچاره...

ـ ساکت ، بزار حرفشو بزنه

ـ می خواستم هنر تو را بهشون معرفی کنم. درویش، دوست من هم گاهی شعر های خوبی زمزمه می کند اگر اجازه بدید  ...

ـ چه بهتر، برامون بخون ، بالاخره باید یک جورایی این شبها را صبح کنیم!.اگر از شعر های خودت باشد چه بهتر.

ـ چشم ، آن وقتها که هنوز منزوی نشده بودم گاهی در شب شعرها و جلسات ادبی شرکت می کردم اما خب دیگه...

سینه را صاف کرد و خواند:

به تو می اندیشم / به تو ای مرهم زخمهای تنم / و به یک خانۀ کوچک / که به اندازۀ جسم من و توست / تا در آن خانه کوچک ...

سرش را روی زانو گذاشت و هق هق گریه امانش نداد.

صدای دست فروش بود که  گفت: آتش هم خاموش شد... 

عباس عابد




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، عباس عابد، دلشدگان،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مهر 1391 توسط اهل قلم