تبلیغات
ِ - ساعت نقره
ِ

روبروی آینه ایستاده ای و چین های صورتت را برانداز میکنی ، شانه به موهای کم پشتت میکشی و در آینه تصویر سالهای جوانی ات مرور می شود ، آن پیراهن قرمز با تورهای مشکی و ربانی که در کمرت با نگین های زیبایی خودنمایی میکرد . روزهای جوانی ت با آن موهای بلند مشکی که اینک در گذر روزها رنگ باخته اند و چشمان درشتی که زیر چروکهای بیشمار دیگر برقی ندارند و دلی را نمی لرزانند . باز که گرمای دستت را بروی بدن سردم احساس میکنم دلم میخواهد به چرخش بی افتم و تمام زمان های از دست رفته را دور بزنم اما افسوس آینده که هیچ ، اکنون را نیز نمیتوانم برایت ثبت کنم . براندازم میکنی چهره مهربان و قامت بلند و ابهت مردانه اش را با من مرور میکنی و دوباره در جایم رها میشوم . نمیدانم در پس سکوت لبانت چه میگذرد که هر بار فقط به نگاهی و لمسی قانع میشوی و بس !

پرده را کنار میزنی و نوری که اتاق را روشن میکند ، قاب عکسهایی که جان میگیرند و حتی آن ساعت دیواری که همراه همیشگی لحظه هایت است ، همه و همه خاطره هایی میشوند مثل من در این اتاق ۹ متری با رنگ سبز کمرنگ که در کنج آن کتابخانه ایست که تنها پادگاریهای ارزشمندی در کنار کتابها و دفتر خاطرات قدیمی خود نمایی میکند . اتاقی که طنین خنده های بی تاب و گریه های عاشقانه و تیک تیک ساعت نقره را تا به همیشه در خود حفظ میکند .

مرضیه حضرت زاد




برچسب ها: قلمستان جنوب، نویسندگان اهل قلم، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، مرضیه حضرت زاد، ساعت نقره،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مهر 1391 توسط اهل قلم