تبلیغات
ِ - اژدهای پیر
ِ

از لابلای در نیمه بازمانده با شیطنت خاصی که از کنجکاوی کودکانه اش نشئت می گرفت سرکی در اتاق کشید . چشمانش از تعجب بازماند و جیغی که دالانها را طی کرد و از راه پله سرازیر شد و با شدت هرچه تمام تر خود را به پرده صماخ مرد غمگین کوبید . پسرک از شدت ترس از صدای جیغش پیشی گرفته بود و خود را در آغوش پدر چپانیده بود .

- پدر اژدها ها هنوز وجود دارند؟

لبخندی سرد برلبان مرد غمگین نقش بست چروک های پیشانی اش برای مدتی هرچند کم محو گشت . با صدای گره خورده و بم گفت : نه پسرکم سال هاست که از بین رفته اند .

- مگر اژدها از دهانش آتش فوران نمی کند، مگر پوستش چین و چروک خورده نیست، مگر در مکان های تاریک به سر نمی برند؟!

- آری پسرم ، ولی سالهاست که دیگر وجود ندارند .

-  آن اتاق بالایی خودم دیدم! در کنجی می لولید ، صدای خس خسش را شنیدم ، انگاری کسی را صدا میکرد .

مرا که دید خس خسش بلندتر گشت و فواره ای از آتش به پا کرد.

همه ی این نشانه ها را پدر بزرگ برایم تعریف کرده بود که از جنگ هایش با اژدها آموخته بود و شادمانه از پیروزی هایش می گفت . چقدر دلم برایش تنگ شده.

اشک از چشمان مرد سرازیر گشت با صدایی که گویی از لابلای چین و چروک صورتش به سختی بیرون می آمد گفت : تنها اژدهایی که پدربزرگ از پس آن بر نیامد سِـل بود .

                                                                                                                       سید مهدی شاهروبندی





برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، سید مهدی شاهروبندی، نویسندگان اهل قلم، اژدهای پیر،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آبان 1391 توسط اهل قلم