تبلیغات
ِ - شب
ِ
صدای شیهه ی مادیان بلند می شود . چشمهایم را باز می کنم، سکوت مطلق اتاق را تیک تیک ساعت می شکند . ساعت بیدار شده است ، چند ضرب می کوبد...
چشمهایم را می بندم ، به سویش می خزم ، تنش خیس است ، صدای نفسش را می شنوم ، نبضش همانند قلب مضطرب گنجشکی کوچک که در دست گرفته باشی می زند ، تمام تنش را حس می کنم ، چموش است ، می جهد ، چشمهایم را باز می کنم دیگر صدای ساعت نمی آید ، سکوت مرموز می شود ، گرگهای چشم سرخ زوزه می کشند ، آغوشم امن است ، صدایم می زند ، لبم را لمس می کند ، سکوت می خواهد ، گونه هایم را نوازش می دهد ، گوشهایم خیس می شوند ، سرخوشی عجیبی وجودم را فرا می گیرد ، چشمهایم را می بندم ، هنوز نفس نفس می زند ، شیهه می کشد ، دستم را دور گردنش حلقه می کنم، صورتش را نوازش می دهم ، رامم می شود . فهمیده سواری می خواهم ، نگاهم می کند ، دهانم گس می شود ، می پرد می جهد مرا با خودش می برد ، چشمهایم را باز می کنم ، هیچ صدایی نمی شنوم ، ساعت هنوز کار می کند ، دیوانه می شوم ، بدنم گر می گیرد ، صدای تخت بلند می شود ، گوش خراش است و دل نواز، آغوشم پر است ، پر است از حجمی دلفریب . چشمهایم را می بندم ، شیهه می کشد ، یالهایش را گرفته ام ، تقلا می کند . و ناگاه زمین می خورم پاهایم حس ندارد . چشمهایم را باز می کنم ، نفس عمیقی می کشم، ساعت خوابیده است ، سکوت اتاق برگشته ، گرگها ساکت شده اند ، طعمه ای یافته اند شاید . گوشه ی تخت کز کرده است ، نگاهش نمی کنم ، بی حال شده ام ، آرام روی تخت رها شده ام ، اوهم آرام خفته است . چشمهایم را می بندم .


15/9/91
سید مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، سید مهدی شاهروبندی، نویسندگان اهل قلم، شب،
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 دی 1391 توسط مـــ . شــ