تبلیغات
ِ - یک روایت با چند راوی
ِ
زن:
با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم ، چراغ را روشن می کنم جلوی آینه می ایستم و موهایم را شانه می زنم ، اما باز با دیدن ترک های گوشه آینه ناراحت میشوم ، مدتهاست که می خواهم عوضش کنم اما هر بار میماند برای فرصتی دیگر .

مرد:
باز هم صبح شد و باید بیدار شوم و به کارهایم برسم ، جلوی آینه می ایستم و دوباره آن روز کذایی بخاطرم می آید . نگهبان ساختمان اداره ... خبر دزدی گاو صندوق ... و بعد اینکه نتونستم خودمو کنترل کنم و باعصبانیت برس را کوبیدم به دیوار که البته به گوشه آینه برخورد و گوشه اش ترکهای چند ضلعی برداشت .

آینه:
عجب ! از اون روز که ایرج برس را به تن شکننده ی من کوبید و قلبم ترک برداشت تا به امروز هر دو با چهره ای ناراحت و ابروی در هم به من نگاه می کنند و با لب های کج و کوله شان اینگار دارند به من دهن کجی میکنند.

برس:
ای وای باز ایرج آمد ، الان با دستان سنگین و مردانه اش مرا باز در مشت می گیرد . خدا رحم کند موبایلش زنگ نزند ، وگرنه باز باید به جایی پرتاب شوم و دوباره سرگیجه بگیرم .

دیوار :
در این مدت که آینه آرام در آغوش من نشسته از بودنش احساس خوبی دارم اما باید از این به بعد منتظر باشم تا از من جدا شود و دیگری جایش را بگیرد . نمیدانم آینه جدید را هم به این اندازه دوست خواهم داشت یا نه ! اون با اینکه ترک برداشته و از ریخت افتاده اما باز هم رفیق سالهای دور منه، شدیدا" بهش عادت کردم .

قاب عکس:
همیشه خودم را در آن برانداز میکردم و دچار غرور میشدم . اما مدتیست که خودم را در آن چند تکه میبینم ، نمیدانم چرا اینطور شد . شاید از برخورد شدید برس با اون این بلا سرش آمده اما به هر حال فکر کنم باید هر چه زودتر از این اتاق بیرون برود.
 ۹۱/۶/۲۷
مرضیه حضرت زاد




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، نویسندگان اهل قلم، مرضیه حضرت زاد، یک روایت با چند راوی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 دی 1391 توسط مـــ . شــ