تبلیغات
ِ - صعود
ِ
مثلا" داشتم نرمش می کردم !. یک ساعت در میان از پشت میز بلند می شوم، چند دقیقه ای بالا وپایین می پرم تا خونی که در رگهای پایین بدنم رسوب کرده را به جریان بیندازم . بعد هم یک لیوان چای کمرنگ می ریزم و باز شروع می کنم به نوشتن.

بعد از اینکه مطمئن می شوم موقع پاک نویس شده پشت دستگاه می نشینم و انگشتانم شروع می کند به دویدن روی دکمه های کیبورد . سرو صدای تق تق دکمه ها که در می آید، سرو صدای طنّاز هم بلند می شود که:

ــ یواشتر، مگرمجبوری چهار نعل بروی...؟!.

همین طور که داشتم جلوی آینه دستشویی، ورجه وُرجه می کردم ، متوجه شدم شانۀ سمت راستم افتاده تر از سمت چپ است!. شانه را بالا کشیدم میزان شود. تا صاف می ایستادم بازهم می دیدم کوتاه تر شده.

سر را به طرف آشپزخانه گرفتم که:

ــ طنّاز،باز کی این آینه دستشویی را انگولک کرده کج نشان می ده؟

از چهار چوبه سرک کشید که: کدام آینه؟

ـ ایناهاش، آینه دستشویی دیگه.

ـ بروکنار ببینم. کجای این آینه کج شده؟بازگرفتی نشستی هی به مغزت فشار آوردی خیالاتی شدی؟!

از چند جهت آینه را بر انداز کرد. نگاه عاقلانه ای انداخت که از چند ناسزا بدتر بود و گفت:
ــ آینه چون عیب تو بنمود راست...

ــ زن حسابی ، عیب چیه؟ آینه شکستن کجا بوده؟ ببین، یکطرف مرا چند سانت کوتاه تر از طرف دیگرم نشان می دهد. درست مثل ترازویی شده ام که شاهین اش عیب کرده باشد.

زد زیر خنده! طوری می خندید که مجبور شد دلش را بگیرد. چقدر از خنده هایش خوشم آمد. مدتها بود که ندیده بودم این طور از ته دل بخندد!. دیدن خنده اش چنان به وجدم آورد که حاضر بودم تا آخر عمرم کج بمانم ولی او به خنده اش ادامه بدهد!.

ـ چرامی گی شاهین ترازو؟ بگو مینی بوسی که شاسی اش شکسته شده !، الان شده ای عین همان مینی بوس...

ــ زن حسابی، مینی بوس چیه؟ خط کش بگذار ببین من کج هستم یا آینه؟

کمی مرا بر اندازم کرد و کمی هم آینه را. این بار با اعتماد بیشتری مثل کسی که برگ برنده ای دستش افتاده باشد.

ــ برو خودت را جلوی آینه رخت آویز خوب تماشا کن. افتادگی شانه چه ربطی به کجی آینه دارد؟ ... چی کار داره به شقیقه ؟ بیا بریم جلوی آینه...

دستم را کشیدم.
... چیکار داره به شقیقه؟
راست می گفت، فکر این جایش را نکرده بودم. آینه کج هم شده باشد بازهم درست نشان می دهد. ترسی به جانم افتاده بود. نکند راستی راستی به قول او من کج شده باشم؟ مردد بودم که...
ــ برو دیگه، چرا ایستادی و منو نگاه می کنی؟ خود شکن آیینه شکستن خطاست.

با گردن کج، ترسان ترسان به رخت آویز نزدیک شدم. سعی می کردم شانه ام را بالا بکشم تا افتادگی اش معلوم نشود. اما انگار شرطی شده بودم. تا به آن نگاه می کردم فرتی می افتاد پایین!.

یاد همسایه بغل دستی خودمان افتادم . آدم بد اخلاق بهانه گیری که اگر یک روز تمام نصیحت اش بکنی ، یک نیمه روز دوام نمی آورد . همین که سرش را از روی بالش بر دارد، بدتر از روز قبل می شود، چون بهش بر می خورد که نصف سن او را داری ولی نصیحت اش می کنی.

حالا شده بود قضیه شانه سمت راست من! قبل از آن که متوجه بشوم طبیعی بود. اما حالا انگار جاذبۀ زمین بیشتر شده و کشش دست من هم به همان نسبت بیشتر شده بود.

طنّاز برنده شده بود. دستش را به کمر زد که:

ــ بیا! چقدر بهت گفتم صبح تا شب نشین پشت این میز که نه آب می دهد نه نان. بجز این که ستون فقراتت کج بشود و غذایی که می خوری هضم نشود. حتما" اجابت مزاجت هم به همین قضیه مربوط می شود که ...

ـ خانم ، چی داری برای خودت ردیف می کنی؟ مگر می شود به باغبانی گفت گلها را هرَس نکن چون دستهایت زخم می شود! گل بی خار از کجا پیدا کند که هرس بکند؟

ــ خود دانی، خواه پند گیر و ...

نمی دانم چکار باید بکنم؟ وقتی در حال نوشتن هستم و خودکارم تمام می شود انگار قله ای را فتح کرده ام !

با دست گرفتن خودکار بعدی ، انگار شروع کرده ام به صعود بر قله ای دیگر، حالا باید چیکار بکنم...؟


عابد ( ساوجی)



برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، نویسندگان اهل قلم، صعود، عابد ساوجی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 دی 1391 توسط مـــ . شــ