تبلیغات
ِ - سفید
ِ

امروز صبح زودتر از همه پا شدم . سر درد شدیدی داشتم که امونم رو بریده بود .مهماندار هتل رو صدا زدم قرص با یه لیوان آب آورد ، فکر کنم خیلی منو دوست داره همیشه با لبخند بهم سرویس دهی می کنه ، خب راستش رو بخوای منم دوسش دارم ، همیشه بهش می خندم . مهماندار قبلی خیلی بد اخلاق بود، خوب سرویس دهی نمی کرد بعد از زد و خورد مفصلی که داشتیم دیگه نیومد فکر کنم اخراجش کردن ، دیونه بود بنده خدا .
رنگ آرامش من سفیدِ ، قوه ها ، قوه ها هم سفیدن ،گردن باریک دراز و کشیده ای دارن با بچه ای که رو پشتشون توی آب می برن ،منم یه بار تجربه کردم ولی فکر کنم بچم آب بازی دوست نداره آخه از اون به بعد باهام حرف نمی زنه، حالا موندم چرا منو بستری کردن آخه اون زیاد آب خورده بود و حالش بد بود !
امروز اکس پارتی داریم بزن و بکوب و برقص ، لباس سفیدام رو پوشیدم کلی بند ازش آویزونه ، مد روزِها ،همه این روزا همین تیپی می زنن ،خبری از آبکی هم نیست ،فقط قرص می زنیم . دوباره یکی فریاد زد ... مامورا .
نمی دونم کی همیشه خبرشون می کنه ، ریختن همه رو گرفتن ، بازهم سلول انفرادی و این سفیدِ لعنتی.

 

31/6/91

سید مهدی شاهروبندی





برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، داستانک، نویسندگان اهل قلم، سفید، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 دی 1391 توسط مـــ . شــ