تبلیغات
ِ - سدی شکست
ِ
ــ شما همه چیز را به شوخی گرفته اید! حتی اصولی ترین چیزها را که به زندگی یک انسان مربوط می شود.
ــ استاد این مسایل زنانه در تخصص ما نیست. آخر آموزش زنان و زایمان به چه درد ما می خورد؟ چرا باید این همه وقت صرف یاد گرفتن چیزهایی بکنیم که در تمام عمر به کارمان نمی آید؟. بخصوص با فضای به وجود آمده در جامعه که فاصله جنس مذکر ومؤنث یک اصل به حساب می آید.
ــ اشتباه می کنید. اولا" دانستن در باره هر چیزی باعث دانایی می شود. درثانی تجربه ثابت کرده شغلی که شما انتخاب کرده اید بسیار حساس است و ممکن است در شرایطی خاص قرار بگیرید که تصمیم درست یا غلط شما جان عده ای را به خطر بیندازد مثل اتفاقی که برای همکارتان افتاده بود.
ــ کدام اتفاق استاد ؟ میشه در این مورد کمی بیشتر توضیح بدید؟
ــ بله توضیح می دم، در روستایی یکی از کشاورزان در حین خورد کردن علوفه ، دو تا از انگشتهای دست چپ خودش را قطع میکند. روستایی انگشتهای بریده شده را بر می دارد و با عجله به بهداری می برد. پزشکیار تجربه کافی نداشته می گوید اینها را برای چه آورده ای؟ روستایی شرح می دهد: جوان که بودم در روستا سپاه بهداشت تعریف می کرد اگر انگشتان دست حتی قسمتی از دست قطع بشود، اگر زود تر به مراکز درمانی مجهز برسانید امکان پیوند زدن عضو وجود دارد.
مسئول بهداری عوض این که آنها را داخل الکل بگذارد و همراه بیمار به بیمارستان اعزام کند به حرفهای پیر مرد می خندد و آنها را داخل سطل زباله می اندازد. پیر مرد در بیمارستان برای جراح تعریف می کند. جراح هم گفته سپاه بهداشت را تایید می کند واز پیر مرد می خواهد به مراجع قضایی شکایت کند.
پس از کلی کش وقوس مسئول بهداری محکوم به تحمل مجازات می شود اما خوشبختانه پیر مرد روستایی در نهتایت
رضایت می دهد وماجرا خاتمه یافته تلقی می شود اما برخورد اجتماعی با قضیه نا خوشایند بود .
از قضا استاد ما خانم بود و از اینرو خیلی راحت در باره زنان وزایمان صحبت می کرد و بیشتر باعث تعجب مان می شد!. مثالهای فراوانی می زد وبعضا" خیلی شیرین و در عین حال عبرت آموزبودند اما برای ما شده بود تکرار مکررات و میخی که در آهن فرو نمی رود.
ــ استاد ما پزشک که نیستیم بنابر این حق دخالت در امورات پزشکی را هم نداریم.
ــ ببینید ،درست است که به عنوان پرستار استخدام شده اید اما، با پرستارانی که در بیمارستان کار می کنند و روپوش سفید اتو کرده می پوشند فرق دارید. شما نظامی هستید. تقسیم که بشوید هر کدام به یک نقطه دور افتاده ای منتقل می شوید . امکان دارد هنوز رد هیچ ماشینی به آنجا نرسیده باشد!. روستاهایی که مردمانش شما را ناجی خود می دانند! نه درمانگاهی هست ونه بیمارستانی ، ای بسا...
نق و نوق ما در می آمد و اهمیت نمی دادیم، اما استاد بازهم پافشاری می کرد. در پایان جلسه بقدری چانه زده حرص خورده بود که رنگش به قرمزی می زد! در حالیکه خانم ضعیف وکم خونی بود . تکیه کلامش هم این بود که:
ــ من مرده، شما زنده، روزی به حرفهای من می رسید که دور از جان مثل... در گل گیر کرده اید یاد حرفهای من می افتید اما دیگر کمکی به شما نمی کند.
همیشه به کلمه (مثلِ) که می رسید مکثی می کرد که همه می دانستیم مقصودش چیست .حتی اواخر چند نفری از ته کلاس موقع مکث او می گفتند مثل خرتوی گل گیر می کنیم. و این حرف باعث خنده دسته جمعی ما می شد.
وقتی شوخی های ما را می دید با افسوس نگاهمان می کرد و می گفت:
ــ باشه ، از من گفتن بود . می رسد روزی چنان در شرایط سختی گیر بکنید مجبور بشوید تصمیم های بزرگ بگیرید. اگر نتوانید، هم بیمار را از بین می برید ،هم آبرویتان را...
غرب کشور، در میان جنگل انبوهی در روستایی دور افتاده ساعت پنج عصر جلوی بهداری نشسته غروب خورشید را تماشا می کردم . در این ساعت چون تأمین جاده را جمع کرده بودند هیچ ترددی صورت نمی گرفت. همین خلوتی جاده و غروب خورشید اثری عمیق روی من گذاشته بود که یاد خانواده افتاده بودم. یکی از روستاییان را دیدم که از در دژبانی عبور کرده به طرفم می آید. دژبان غافلگیر شده بود تفنگش را به طرف او گرفت و با صدای رعب آوری ایست داد.
این گونه ایست دادن در مناطق نظامی مرسوم است . بلند وتحکم آمیز بودن ایست به این علت است که شخص خاطی بشنود و جا بخورد. متعاقب دو یا نهایت سه ایست پشت سرهم اگر شخص عکس العمل نشان ندهد و عبور کند نگهبان مجاز است به طرف او شلیک کند . در این صورت شخص مذکور نمی تواند انکار کند که صدای ایست را نشنیده است.
مرد روستایی روستایی که انتظار چنین برخوردی را نداشت خشک اش زد . با کلماتی که نمی توانست درست ادا کند رو به سرباز دژبان گفت:
ــ جناب سروان! جناب سروان ! دستم به دامنت، با دکتر کار دارم! زنم دارد می میرد...!.
ــ سرجایت بایست تکان نخور...
ــ جناب سروان به خدا قسم زنم حالش خوب نیسست، اجازه بده دکتر رو ببینم باید التماسش کنم که...
ــ مگه نمی دونی باید با دژبانی هماهنگ کنی تا بری داخل پایگاه، همین جوری سرتو انداختی پایین که با دکتر کار داری؟
ــ حواسم سر به خودم نیست ! می دونم اما گیج هستم نمی دونم چی کار می کنم.

در آنجا ما را دکتر صدا می کردند. همان طور که سرباز را جناب سروان صدا می کردند. هرچه اصرار می کردیم ما پزشکیار هستیم نه پزشک بازهم همان کلمه دکتر را به کار می بردند . دیگر به این کلمه عادت کرده بودیم . این بود که وقتی متوجه حرفهایش شدم به طرف آنها رفتم .دژبان که دید به سمت آنها می روم صدایش را پایین تر آورد خواست توضیح بدهد که اشاره کردم خودم متوجه شد ه ام. صدای ایست او چنان قوی ورسا بود که چند نفر به گمان اینکه اتفاقی افتاده سرشان را از پنجره ودرها بیرون آورده بودند و پی گیر ماجرا بودند. من که بیرون نشسته بودم وشاهد ماجرا بودم نیازی به توضیح دژبان نبود.
کاک قادر چی شده؟ چرا اینقدر نگرانی؟ فکر نکردی غروب بدون اجازه وارد پایگاه شدن خطر ناکه؟ امکان داره به طرف ات شلیک کنند؟.
ــ آقای دکتر! دستم به دامنت. زنم داره می میره! موقع زایمانشه، سه ساعته که دست بچه بیرون آمده اما به دنیا نمیاد. تورا خدا کمکم کنید اگه بلایی سرزنم بیاد بیچاره می...
ــ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ مگر روستا ماما نداره؟ چرا نرفتی سراغ اون ؟ منکه ماما نیستم. کاری از دستم بر نمیاد. نمی تونم کمکش بکنم؟
ــ نه آقای دکتر! تو را خدا کمکم کن، زنم از دستم میره...
ــ بازهم که داری همینو تکرار می کنی. تو باید از مامای روستا کمک بخوای نه ازمن.
ــ آقای دکتر ! ماما نمی تونه کاری بکنه. از ظهر بالای سر زنم هست اما کاری نمی تونه بکنه، آخه بچه با دست به دنیا آمده! یک دستش به دنیا آمده بدنش گیر کرده...
بیماران روستا را طبق توافق ویزیت می کردیم. در آن ساعت ازغروب مجاز نبودیم وارد روستا بشویم اما شرایط اضطراری بود و از نظر وجدان هم درست نبود جواب رد بدهم. وقتی به صورت کامل در جریان امر قرار گرفتم با فرمانده گردان تماس وشرایط را آن طوری که از کاک قادر شنیده بودم شرح دادم. می دانستم در این هنگام مجاز نیستیم آمبولانس را به شهر اعزام کنم . سر تاسر جاده چیزی حدود بیست وپنج کیلو متر را باید تامین می چیدند که این خود مستلزم دوساعت وقت بود . این کار در صورتی ممکن می شد که فرماندهان رده بالا دستور می دادند تامین بر قرار شود. در غیر این صورت هرکس راهی شهر می شد باید جانش را می گذاشت کف دستش!.
روزها برای حفظ امنیت نیروها، در فاصله های کم سربازان مسلح کشیک می دادند تا از طرف مخالفین داخلی، به اتو مبیلهای نظامی یاغیر نظامی حمله ای صورت نگیرد.
این بود که فرمانده گردان مسئولیت را به گردن نگرفت. فقط این را گفت هرکاری از دست خودت بر می آید بکن. اما مواظب باش برای خودت درد سر درست نکنی ما را درگیر دادگاه های نظامی نکنی.
متوجه نشدم کی خورشید رفت. هوا تاریک شده بود . پس از هماهنگی با دژبان ونگهبانان ، کیف کمکهای اولیه را برداشته عازم روستا شدم. راه زیادی نبود، حدود دویست متر فاصله تا روستا بود اما دور پایگاه سیم خاردار کشیده بودند مجبور بودیم پایگاه را دور بزنیم. به همین خاطر باید با همۀ نگهبانان حتی نگهبانان پایگاه های اطراف هم ، هماهنگی صورت میگرفت مبادا اشتباها" به طرفمان شلیک کنند.
خانه های روستا حیاط نداشتند. معمولا" از نظر شکل ساختمانی به اصطلاح شهر نشین ها، آپارتمان نشین به حساب می آمدند . همه خانه ها یک سقف داشتند که قسمتی رابه حیوانات اهلی اختصاص داده و قسمت دیگری که بخش مسکونی را تشکیل می داد، خود ساکن شده بودند.
ساختمان کاک قادر هم از این قاعده مستثنی نبود. اطاق بزرگی که تمام زنان روستا در آن جمع شده بودند!. مامای روستا وقتی مرا دید از هوش رفت!. حدود چهار ساعت سعی خود را کرده بود . پیر زنی که توانایی این همه فشار را نداشت اما چاره دیگری هم نداشته، این بود که آخرین توانش را از دست داد وکف زمین ولو شد.
گفتم فعلا" کمی آب قند به او بدهند.
وجود حشرات فراوان از زنبور وپشه ومگس گرفته تا...یک مسئله عادی به نظر می رسید. ساعتها درو پنجره باز بوده کسی هم به وجود آنها اهمیت نداده بود.
خانم زائو حدود سی و پنج تا چهل سال سن داشت که در اثر تقلا ی زیاد و به دنیا نیامدن نوزاد، رمقی برایش نمانده بیحال دراز کشیده بود. دو متکای بزرگ زیر شانه و سرش گذاشته بودند. از دیدن صحنه ناهنجار به خود لزریدم!. دست چپ نوزاد از بدن خانم خارج شده به شدت سیاه شده و ورم کرده بود. اما بقیه بدن از شانه به بالا گیر کرده خارج نمی شد.
لازم بود فکر کنم وعاقلانه تصمیم بگیرم. در اولین اقدام کلیه خانم ها را از اطاق بیرون کردیم . کلی وقت صرف بیرون کردن آنها شد. هرکس به بهانه ای قصد داشت در اطاق بماند. دوتن از خانم های جوان و قوی هیکل را انتخاب کردم تا دم دست و کمک کنند. در اطاق را بستیم وبا دستمالی حشرات را بیرون راندیم و بعد پنجره را بستیم.
روبه کاک قادر گفتم:
ــ ببین کاک قادر، وضع خیلی خراب است...
ــ می دانم آقای دکتر، اجازه بده دستاتونو ...
ــ کاک قادر این کار لازم نیست، من دکتر نیستم. اگر قبلا" جدی نمی گرفتم الان دیگه خیلی جدی دارم بهت میگم من فقط یک پزشکیارم . اجازه هم ندارم به خانم شما در این مورد کمک بکنم، چون از اختیارات من خارج است اما...
ــ پس چی آقای دکتر؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ شما کمک نکنید به کی باید پناه ببرم؟ ها، بگید دیگه شما به جای من ، چیکار میتونم بکنم؟
کاک قادر دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. شروع کرد به گریه. دوخانم همراه رویشان را برگرداندند معلوم بود آنها هم اشکشان در آمده است. شاید فکر می کردند اگر این اتفاق برای خود شان رخ می داد چه می کردند؟
زائو که از درد به خود می پیچید نای ناله و فریاد را نداشت ، کاری که معمولا خانمها موقع زایمان انجام می دهند. عرق از سرو صورتش روان بود ورنگش به سفیدی می زد اصطلاحا" مثل گچ سفید شده بود. نا امیدانه نگاهم می کرد. دلم سوخت! می دانستم اگرتمام امکانات هم موجود باشد حمل کردن او با آن وضع جانش را به خطر خواهد انداخت. اگر می ماند هم وضع چندان فرقی نمی کرد مگر معجزه ای غیر عادی رخ می داد یا ...
نمی دانم چه بگویم . فقط در دل توکل به خدا کردم ونیت کردم هر کاری از دستم بر بیاید برای نجات او انجام خواهم داد ولی به گونه ای نشود که خودم را درگیر ماجرای سنگینی بکنم. این بود که رو به همسرش کردم وگفتم،
ــ کاک قادر ببین، من تمام سعی ام را می کنم ، اما خب اتفاق است اگر خدای نا خواسته اتفاق ناجوری برای خانم ات افتاد یقه مرا نمی گیری که تواز بین بردیش؟ ها ، یقه ام را نمی گیری؟
ــ نه به خدا آقای دکتر، شما که نمی خوای اونو بکشی. می خوای نجاتش بدی خُب ،مگه نه؟ اصلا" بچه فدای سرش! به خودش چیزی نشه.
ــ خب من هم در مورد خودش می گم . به بچه که هیچ امیدی نداشته باشید. با این شرایط قول میدید برام درد سر درست نکنید؟
روبه دوخانم کردم طوری که شاهد باشند گفتم می بینید خانم ها، وضع بسیار بغرنج است. جاده ها بسته شده و نگهبان در جاده ها نیست. این خانم هم شرایط اش طوری نیست که با این وضع بشود پشت تراکتور و وانت حمل اش کرد. تازه این در صورتی است که در جاده کمین نخورند و سالم به بیمارستان برسند.
خانم ها هم حرف مرا تایید کردند. با این توضیحات بود که با اطمینان بیشتری شروع کردم. پس از وصل یک لیترسرُم، خانم را روی دو متکای بزرگ وگرد که در روستا از این گونه متکاها فراوان است نشاندیم و یکی از خانم ها با کمک کاک قادر،زائو را متمایل به بالا نگه داشتند.
اول تصمیم گرفتم دست کودک را که بیرون بود از انتهای شانه قطع کنم!. اما فکر کردم فردا شایع می شود که دست نوزاد را قطع کرد واو را کشت!. با زحمت فراوان دست نوزاد را به داخل بدن برگرداندم . این در حالی بود که شکستن استخوانهای گردن وشانه اش را زیر دستانم حس می کردم. سر نوزاد را چرخانده بیرون کشیدم...!.
کودک مرده بود و جفت ومایعات جمع شده همه یکباره گویی سدی شکسته باشد داخل تشت بزرگی که گذاشته بودند روان شد.
زائو سر خود را بالا آورد. این کار با ضعف شدیدی که داشت برایش دشوار بود اما سعی خود را کرد. چند لحظه مات و مبهوت به محتویات داخل تشت نگاه کرد. نوزاد در میان آن مچاله شده بود.مادر ناله ای کردو سرش به پشت خم شد...
کار تمام شده بود اما حالت تهوع وسرگیجه امانم را بریده بود . جلوی پنجره ایستادم ویک لنگه آنرا کمی باز کرده شروع کردم به نفس عمیق کسیدن...


عابد ( ساوجی)





برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، سدی شکست، عابد ( ساوجی)،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مـــ . شــ