تبلیغات
ِ - عصر یک روز کاری
ِ


یه صف طولانی ده دوازده نفره که تنگ هم ایستاده بودن ، به سرعت از ماشین پیاده شدم و بی توجه به ماشین هایی که با سرعت در رفت آمد بودن عرض خیابون رو طی کردم و نفس زنان توی صف وایستادم ، گوشه ی پلکم مدام می پرید . با پشت دست عرق های پیشونیم رو که تا روی پلکام سُر خورده بود رو پاک کردم . برام جالب بود هیچ کس پول نمی گرفت همه در حال انتقال بودن . اینجا هرکی کار می کنه می فرسته برا خانوادش یا قرضاشو می ده یا اصلا چه میدونم هزارتا زخم و بدبختی دیگه . با راننده سرویس حرفم شد ، مرتیکه مفنگی وقت عملش گذشته ، شروع کرده به نق و نوق که چرا نمیای بریم؟؟ ، آخه الدنگ خونه خاله نیستم که ! کاره ! طول می کشه ! . " واسا اومدم بابا " .

توی راه هم با خانمم سرپرداخت شهریه بحثم شد.

" همینجا روبرو همین بانک پیاده می شم " . ( تنها عابر بانک موجود توی این خراب شده ) .

در سمند رو که بستم مثل موشک رفت ! . " مرتیکه مفنگی ... " .

" آقا نمیرین جلوتر" . یکی با دست زد روی شونم . منم که سرم توی گوشی بود متوجه حرفش نشدم  ، دوباره تکرار کرد . " برید جلوتر ، بین صف فاصله افتاده " .

دیلینگ " چراجواب نمیدی؟! " . دیلینگ " ببین امروز آخرین مهلت پرداخته ها نمی تونم انتخاب واحد کنما "

دیگه صدای گوشی بدجور رو مخم بود .

" صفه هم که جلو نمیره لامصب ! " .

ووو ... ووو ... " چی شد؟ چرا جواب نمیدی ؟! " .

 دیگه حتی گوشی رو از جیبم بیرون هم نمی یارم . ساعت مچیم 1:30 رو نشون می داد . اگه امروز بدهیمو نریزم  به حساب ؟! قست عقب مونده ی خونه !

خدایا دونفر دیگه بیشتر نمونده . آقای جلویی که از سروروش معلوم بود کارگره با موهای جوگندمی که روبه سفیدی گذاشته بود  ، برگشته بود و می گفت :

" خداخیرت بده جوون ، من چشمام سونداره ، می تونی برام پول انتقال بدی؟ " .

منم که داشتم توی کیف پولمو می گشتم اصلا حواسم به حرفش نبود . زد روی شونم و دوباره حرفشو تکرار کرد .

منم همینجور که دنبال کارت عابر بانکم می گشتم ، نمیدونم چیو با حرکت سرم تائید کردم ! بلاخره کارتو پیدا کردم . همه اینجا سیگارمی کشن ، از دنیا که می کشن  ، سیگارم روش ...

دست کردم توی جیبم ، پاکت وینستون رو درآوردم ، خالی بود ! انگاری با کیف پولم مسابقه گذاشته بود . پول یه نخ سیگارم توی کیف پولم نبود !

کارتو با عجله به خورد خودپرداز دادم ، دیدم رو صفحه مانیتورش نوشته : با عرض پوزش دستگاه ...

لعنتی بانک تا کمپ دوساعت پیاده رویه ...




سید مهدی شاهروبندی






برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، عصریک روز کاری، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مـــ . شــ