تبلیغات
ِ - شرایط
ِ

شرایط

مدتها بود که دنبال کار می گشتم ، هیچ آزمون و استخدامی ای نبود که شرکت نکرده باشم.البته جز درس خوندن کارای دیگه ای هم می کردم مثل باشگاه رفتن ، آخه ازوقتی سربازی رو تموم کرده بودم خیلی رو فرم اومده بودم ، حتی الهه دختر همسایمون هم چند بار به آبجیم گفته بود که خوشتیپ شدم . باوجود اینکه هر روز درس می خوندم وسرم تو کتاب و دفتر بود اما همیشه شیک و تمیزو اصلاح کرده بودم .

چند تا آزمون رو تا مصاحبه هم رفته بودم اما هیچ کدوم از اونایی که قرار بود زنگ بزنن وخبر بدن حتی یه تک زنگ هم نزده بودن . تنها پارتیم هم که اوس کریم بود ، کاری از دستش بر نمی اومد ! کلی رو بهش انداخته بودم اما حتی یه بار هم رومو نگرفته بود . خب حتما کاری از دستش بر نمیاد والا تو این سه سال یه کاری برام کرده بود .

همین الهه دانشگاش که تموم شد داییش براش یه کار خوب توی یه شرکت اسم و رسم دار دست و پا کرد ، الان سه ساله تمومه که من سربازی رو تموم کردم ، اونم سه ساله که سابقه کار داره ! .

یه شب دیگه حسابی از دستش کفری شده بودم و حسابی باهاش حرفم شد .

" آخه همه پارتی دارن ماهم پارتی داریم ! یعنی اندازه دایی الهه هم از دستت کار بر نمیاد؟! "

دیگه حتی باهاش حرفم نزدم رومو کردم اونور پتورو کشیدم سرم خوابیدم . همیشه ساعت رو برای شش صبح کوک می کردم ، اما صبح که پاشدم دیدم نزدیکای ظهره ! کلی این دست اون دست کردم تا تونستم پاشم ، هنوز چشمام درست و حسابی جایی رو نمی دید .

حس عجیبی داشتم ، احساس می کردم خیلی سنگین شدم ، احساس می کردم پوست شکمم کش اومده ، صورتم هم بدجور می خارید ، کشون کشون خودم رو تا جلو آیینه رسوندم . یهو جا خوردم ، اونی که تو آیینه می دیدم من نبودم ! یعنی چشمام درست می دید ، نکنه هنوز خواب باشم ، یه آدم خیکی شکم گنده با ریش و سبیل بلند و کلی تغییرات عجیب و غریب توی چهره از توی آیینه با حیرت بهم زل زده بود ! برگشتم چشمم که به ساعته شماته دار دیواری افتاد تازه یادم اومد که امروز نوبت مصاحبه دارم ، وقتی هم نمونده بود .

هرچی چوب لباسی و کمد رو زیرو رو کردم شلوار لی و پیراهنی که همیشه می پوشیدم رو پیدا نکردم ، تازه اگه پیدا هم می کردم دیگه نمی شد پوشیدشون ، حتما برام تنگ شده بودن.

یه شلوار پارچه ای مشکی و یه لباس سفید آستین بلند پیدا کردم و خیلی با عجله وشلخته پوشیدم وآماده رفتن شدم . در حیاط رو که باز کردم الهه رو دیدم که داشت می رفت سمت خونشون .

" سلام برادر خوبید؟ مادر خوبن انشالله ؟ " . ( چرا اینجوری سلام علیک کرد؟!).

رسیدم به ساختمان محل مصاحبه ، دو سه تا از دوستام که اونا هم هر سال آزمون هارو شرکت می کردن دیدم ، رفتم جلو سلام کردم ، کسی تحویل نگرفت ، یعنی جواب سلامم رو هم ندادن . علی زیر لب گفت :

" سلام مارو به پارتیت برسون برادر ، شما که استخدامی چرا زحمت اومدن تا اینجارو به خودت دادی؟! ".

رضا هم با لحنی مسخره گفت : " والا ما دیروز بازار بودیم هرچی گشتیم بند پ گیرمون نیومد ، شما از کجا خریدی برادر ؟ ". (اینا بهترین دوستام بودن! ) .

خیلی دمق شدم و رفتم یه گوشه نشستم ، تو خودم بودم و داشتم با کف دستم ریش بلندم رو صاف می کردم که اسمم رو صدا زدن ، مثل اینکه نوبت من شده بود . رفتم داخل و روی صندلی روبروی سه نفر مصاحبه گیرنده نشستم ، منتظر بودم سوال های سخت و جور واجور نامربوط شون شروع بشه ، آقایی که ریشش از بقیه بلند تر بود ، اومد جلو دست دادو خوش و بشی کرد ، بعدم شماره تماسم رو گرفت و گفت : " برادر فردا از محل کارتون باهاتون تماس می گیرن که بیاین ، فقط دیر نکنین " .

الان چند سالی هست که من سرکار هستم و همه ی اون دوستام بیکار ، ولی هنوز نمی دونم اون شب چه اتفاقی افتاد !

مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، عصریک روز کاری، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 اردیبهشت 1392 توسط مـــ . شــ