تبلیغات
ِ - دگردیسی
ِ

دگردیسی

صبح زود که از خونه می رفتی بیرون یه چیزی ذهنت رو درگیر کرده بود که خودتم نمی دونستی دقیقا چیه ، روز شنبه بود و شروع یه هفته ی کاری دیگه . ساعت نزدیکای 2:30 بود که از شرکت زدی بیرون با یه کیف پر از اسناد و مدارک . داشتی از خیابون روبروی شرکت رد می شدی که یه ماشین با سرعت به سمتت نزدیک شد و صدای گوش خراش خط ترمز ...

چهار سال و چند ماه بود که اونجا کار می کردی و همیشه پیش خودت می گفتی اگه چهل سال دیگه هم کار کنم با این اوضاع اقتصادی و این پایه حقوق ، پس انداز که سهله ، خرج روزانمو نمی تونم در بیارم . به لطف سفارش عموجان و این چند سال سابقه ، کم کم توی کارت خبره شده بودی و پیچ و خم حسابداری دستت اومده بود ، اونم حسابداری شرکتی که سهامداراش رو آقازاده ها تشکیل می دادن . تقریبا یک سالی بود که به فکر من افتاده بودی ، وقتی دیگه تصمیمت درباره من جدی شد که همه ی مدارکم رو از طریق چندتا رابط و یه جاعل حرفه ای گرفتی . شروع کردی به مدرک سازی و جعل سند ، چک های سوری می کشیدی و مازاد پول رو سرشکن می کردی توی یه حساب و بعد همش رو انتقال می دادی به حساب من ! خدایا واقعا من داشتم پولدار می شدم ! .

خودت بهتر از هر کسی می دونستی که اگه گند کارهات در بیاد چه بلاهایی به سرت که نمی یارن ، بی حساب کتاب وبدون یه نقشه ی دقیق نمی تونستی قصر در بری . خوشبختانه همسر و فرزندی هم نداشتی و از طرفی داشتی تمام مال و اموال و دارایی هات رو به نام من می کردی ، کسی نبود که بهت شک کنه . روزای آخر تمام حواست رو روی من متمرکز کرده بودی ، هر روز بیشتر به نقشت فکر می کردی و بیشتر خودتو به من نزدیک می کردی . بارها اون صحنه ی تصادف رو توی ذهنت مرور می کردی و همه ی اتفاقات بعدش ، مرگ سوری و داشتن همه ی اون ثروت ، یه زندگی راحت و بی دغدغه توی یه کشور دیگه .

وقتی ماشین بهت نزدیک شد حساب همه چیز رو کرده بودی جز اشتباه احمقانه ی اون راننده ی ناشی . لحظه ی برخورد هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره ، صدای ترمز و خرد شدن استخونهای پات هنوز که هنوزه توی سرم می پیچه . با سر خوردی زمین و دیگه هیچی از اون صحنه یادم نمی یاد .

درسته که امروز تویی دیگه وجود نداره ، همه حتی خودم تورو فراموش کردیم اما هنوز یه پلاتین از اون صحنه سازی و تصادف ساختگی توی پام یادگاری مونده .

 سید مهدی شاهروبندی




برچسب ها: قلمستان جنوب، دشتستان، داستان کوتاه، نویسندگان اهل قلم، دگردیسی، سید مهدی شاهروبندی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 توسط مـــ . شــ