تبلیغات
ِ - سکوت مبهم مزرعه
ِ
مزرعه مثل همیشه نبود آلن همسرش را صدا زد تا مزرعه را سرکشی کنند عجیب بود صدایی نمی آمد همه جا سکوت بود با الیزا به مزرعه رفتند هزاران پرنده در کنار مزرعه نشسته بودند بی آنکه صدایی از آنها درآید .
مترسک افتاده بود اما انگار نبودنش بیشتر اثر می کرد تا بودنش جلو رفتم و مترسک را بلند کردم پرنده ها به سروصدا برخاستند دوباره مترسک را انداختم کم کم سکوت در فضای مزرعه حاکم شد متوجه نشدم مگر مترسک چه کرده بود که ایستادگی اش هزاران پرنده را به فریاد وا می داشت وقتی مترسک را از جا در آوردم متوجه شدم که لباس ،چوب و کلاه مترسک بسیار نُک خورده ،سوال همچنان در ذهن من بود مگر مترسک چه کرده بود؟ چرا بعد از افتادن مترسک پرنده ها مزرعه را غارت نکردند؟ سوال های مرا که پاسخگوست همچنان که بلند بلند فکر می کردم، الیزا گفت: آلن فکر کنم پرنده ها متوجه شده اند نباید به مال دیگری تجاوز کرد.
- خندیدم و گفتم: شاید؛ مکثی کردم و ادامه دادم : عزیزم حق با توست .



سیده لاله شاهروبندی




برچسب ها: داستان کوتاه، شاهروبندی، سکوت مبهم مزرعه، انجمن اهل قلم، دشتستان، قلمستان جنوب،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط اهل قلم