تبلیغات
ِ - نقاش
ِ

مُشت همتش را گره کرده بود که از زندگی کناره گیری کند ودرکنج عزلت چمباتمه بزند.می خواست بداند پس از مرگش در کجای اینترنت باید به دنبالش گشت ؟ می خواست زندگی اش را بـِکـِشد.اونقاش معروفی بود . هنوز هیچ کس اورا نمی شناخت . چون هنوز هیچ چیز را نکشیده بود .اما وقتی طرح زندگی را طراحی می کرد ،طرحش را ،نقاشی اش را ...

برای کشیدن چنین طرحی بود که دست از همه چیز وهم کس کشیده بود واز معلمی دست کشیده بود واز خیلی چیز های دیگر . از ... چه چیزهایی ؟هیچ وقت یاری نداشته است ،دوست پسر هم نه آن طور که باید . با این همه ... از دنیا وهر چه در آن است دل بُریده بود تا یک اثر بزرگ خلق کند .


عیب بزرگ کارش این بود که نمی دانست می خواهد چه چیزی را نقاشی کند . این همه سوژه برای نقاشی همه ی نقاشان وجود داشت اما مخیله اش آشیانه ی هیچ طرحی نبود .


تصور می کرد نقاش چیره دستی است .ولی هیچ طرح مناسب با استعدادش نمی یافت .بهمین خاطر تنها بود .ودر باتلاق پریشانی ،دست وپا میزد . قطعا از این بیگانگی در عذاب بود .همین طور از عطش وگرسنگی . اما امیدوار بود که بااین غصه ها ، سوژه ی جالب ودر خور لیاقتش را بیابد .


بدبختانه ؛ پیکر بی جان سوژه اش دیر به سطح آب می آمد وتحمل تنهایی برایش ،ثانیه به ثانیه ،عذاب آورتر بود . تنهایی ،در آغوش می گرفتش ورهایش نمی کرد ومُدام بر پیشانی اش بوسه می زد . لانه اش مملو از بوی نقص بود.باوجود این شرایط وامکانات ،هیچ کدام از این ها برایش اهمیتی نداشت .


آهسته وپیوسته دوچیز را فریاد می زد ... تنهایی ،تحمل . این دوچیز از همه ی آسمانها می گذشتند وبه ستاره ها می رسیدند ودیگر نمی دانست طوفان می شدند ؟سیل می شدند ؟ بر قله ی استعدادش فرود می آمدند .


دوباره نعره می زند:


- من نقاشی می کشم ،طراحی می کنم هر چیزی را که بتوان کشید .


وندایی پاسخش می دهد :


- خُب بکِش دختر جان ،بکِش همه چیز را !اما از چراغ قرمز ها نگذر !!!


فریده فهیمی



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 توسط اهل قلم